|
بحثي نو پيرامون نادرست بودن اين ادعا كه ميگويند :
«اصحاب رسول خدا پس از وفات ايشان از راه راست منحرف شدند!!».
مشخصات كتاب
نويسنده: محمد باقر سجودي
نام كتاب: تضاد در عقيده
تيراژ: 5000
چاپ: دوم
تاريخ: پاييز 1382
انتشارات: حقيقت
en_haghighat@yahoo.com
فهرست كتاب
بدون اعتقاد به صحابه ايمان كامل نمي شود .
مـقدمـه
هدف از چاپ اين كتاب، اهانت به عقايد مذهب تشيع نيست .
نويسنده كه خود، فرزند پدر و مادری شيعه مذهب است تنها ميخواهد هموطنانش دريابند كه تمام اتهامات وارده برصحابه نادرست است .
سجودی
منافق وفرصت ها
بعضی از روحانیون شيعه می گویند:
(ياران پيامبر صلی الله علیه وآله وسلم پس از رحلت آن حضرت، حق امير المؤمنين علی رضی الله عنه را غصب نمودند و دانسته دستور و سفارش رسول الله درباره جانشينی آن حضرت را، پنهان ساختند و راه نافرمانی در پيش گرفته وهمگی آنها براين كار متفق شدند.)
بيايید بطور فرضی با این نظر برادران شیعه خود موافقت كنيم و سپس از آنها بپرسيم:
آيا صحابه رضی الله عنهم با انجام اينكار كافر شدند؟
خود شان در جواب می گويند : ( بله كافر شدند و مرتد گشتند!! )
و ظاهر قضيه هم اين است كه اگر كسی دانسته دستور خداوند (عز و جل) را عوض نمايد یا قبول نكند يا منكر آن دستور شود ويا امر خدا (جل جلاله) را مخفی كند كافر می شود هرچند كه بقيه كارهايش درست باشد بطور مثال :
شخصی كه قانون زكات را نمی پذيرد اما در همان حال نماز می خواند و به حج ميرود از دید تمام مذاهب كافر است.
آیا صحابه میدانستند كه در صورت نافرمانی خدا (ج) در باره حق علی رضی الله عنه كافر میشدند ؟
بله باید می دانستند، آنها افراد آگاهی به امور دین بودند و خود شان اعراب بیابانگرد را - كه بلا فاصله پس از وفات پیامبر(صلی الله علیه آله و سلم) از دادن زكات ابا ورزیدند -كافر شمرده و فورا جنگ با آنها را شروع كردند. در حالیكه این صحرا نشینان نماز می خواندند و ما بقی احكام اسلام را نیز قبول داشتند.
در چنین فرضی آیا كفر اینها بدتر بود یا كفر كفار مكه در عهد جاهلیت؟
لابد كفر اینها! زیرا قلبا میدانستند كه كافرند ولی دربین مردم میگفتند كه مسلمانیم یعنی ( استغفرالله ) منافق هم بودند.
و منافق از كافر بدتر است وبه همین سبب خداوند (عزوجل) جایگاه آنها را در جهنم پایین ترین طبقه مقرر فرموده است:
(إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار) سورة النساء آية 145
«حتمأ منافقان در زیر ترین طبقه از آتش هستند».
اما سوال اینجاست كه در چه اوضاعی منافق پیدا می شود؟
آنجا كه قدرت در دست مسلمان باشد و اسلام موقع برتری در اجتماع بیابد نفاق پدیدار می گردد، بطورمثال در عهد حضرت رسول الله (صلی الله علیه و اله وسلم ) درشهر مكه چون مسلمانان توانایی نداشتند بقیه مردم جملگی كافر بودند و منافقی وجود نداشت اما در مدینه كه حكومت اسلامی بر پا بود برخی از كفار ظاهراً اسلام آوردند در حالیكه قلبأ از آن نفرت داشتند یعنی منافق شدند. آیا اسلام در زمان خلافت حضرت ابوبكر صدیق رضی الله عنه قدرت كافی داشت؟
با حرفی كه عالم شیعی میزند جواب این پرسش منفی است زیرا آنها می گویند: (تمام صحابه مرتد شدند ) بنابرین قابل فهم نیست كه بگوییم یاران پیامبر از ترس حضرت علی رضی الله عنه و چهار نفر طرفدار ایشان منافقت میكردند. و اصلا اگر از علی رضی الله عنه می ترسیدند حقش را نمی خوردند.
فراموش نكنیم وقتیكه حضرت ابوبكر صدیق رضی الله عنه زمام امور را بدست گرفتند اوضاع داخلی نابسامان بود. از یك طرف اعراب بیابانگرد مرتد شده بودند. پس ابوبكر رضی الله عنه از ترس آنها نفاق نمی كرد. از سوی دیگر عالـمان شیعه میگویند در مراسم انتخاب حضرت علی رضی الله عنه به جانشینی، در غدیر خم جمعیت انبوهی شركت داشتند و بازهم آنهایند كه ادعا دارند از این جمعیت انبوه حاجیان فقط چهار ( 4 )تا دوازده ( 12 )نفر حسب روایات آنها، وقتی حق علی خورده شد زبان به اعتراض گشودند. بنابراین افكار عمومی مسلمانان هم برضد علی رضی الله عنه بود و دلیلی برای پیدایش نفاق نمی توان یافت.
و علاوه بر اینها در یمن و جاهای دیگر پیامبران دروغینی قد علم كرده بودند و اساس اسلام در خطر بود.
در چنین اوضاعی منافق باید تیشه بر دارد و بر ریشه اسلام بزند خصوصأ وقتی كه قدرت هم بدست اوست دیگر نباید فرصت را هدر دهد.
اما می بینیم ابوبكر برای حفظ دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از جان و مال مایه می گذارد اینرا چگونه می توان توجیه كرد؟
از همین صحابه ای كه پیرو تشیع به كفر متهم شان می كند و منافقشان میداند یكی پس از وفات پیامبر برای دفاع از دین او خود را با فلاخن به داخل قلعه كفار می اندازد و بر روی دریایی از دشمنان میافتد ومی جنگد و در قلعه را برای مسلمانان باز می كند هفتصد صحابه فقط در نبرد علیه مسیلمه كذاب به شهادت میرسند. همه این اتفاقات در دوره كوتاه زمام داری حضرت ابوبكر رضی الله عنه رویداد.
آنها چه اجباری داشتند كه دین محمد (صلی الله علیه وآله وسلم ) را حفظ كنند؟ اصولأ منافق فاقد این روحیه است. و هر كس باكمترین آگاهی به متن قرآن و حد اقل ایمان به آن ناچار است این اصل كه منافق نه فقط روحیه شهادت طلبی ندارد. بلكه در هر فرصتی بر ضد اسلام تلاش می كند را تصدیق نماید.
خداوند(جل جلاله) می فرماید.
(…َفقل لنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِيَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّهٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخَالِفِينَ) (التوبة:83) (پس ای محمد به منافقان بگو هرگز با من به قصد جهاد از شهر بیرون نخواهید رفت و هیچ وقت همراه من با دشمنی جهاد نخواهید كرد بدرستیكه شما در اول نیز نشستن را دوست داشتند پس همنشینی كنید با آنها ییكه باقی مانده اند از زنان و مجروحین و كودكان».
و همه ما میدانیم صحابه ای كه شیعه آنها را بر كرسی اتهام می نشاند همیشه و در همه جنگها همراه حضرت بودند.
خداوند(جل جلاله) می فرماید:
( هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا..)( المنافقون:7) « هم آنهایند كه می گویند به كسانی كه همراه رسول خدایند كمك مالی نكنید تا پراگنده شوند».
حضرت ابوبكر مردم مدینه را داشت مكه را داشت اعراب بیابانگرد را داشت روم و ایران را داشت مسیلمه در فرض شیعه، هم هدف او بود اما با همه این احوال به سنگر اسلام پناه برد، نه فقط به سنگر اسلام پناه برد، بلكه با همه كفار از هر فرقها ای كه بودند جنگید و نه فقط با كفار جنگید بلكه ریشه آنها را از روی شبه جزیره عربستان كند.
این از تاریخ ثابت است برادران شیعه نیز قبول دارند كه حضرت ابوبكر و عمر رضی الله عنهما به اسلام خدمت شایان توجه ای كردند. و ثابت است كه در اوضاع نابسامان پدید آمده پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم، یاران پیامبر كشتی اسلام را در دریای پر تلاطم، به خوبی هدایت كردند و به ساحل امن رساندند.
و این هم از قرآن ثابت است كه منافق به اسلام كمك نمی كند نه فقط كمك نمی كند بلكه اگر فرصت پیدا كند آنرا از بین می برد و به اثبات رساندیم كه این فرصت در جلوی یاران قدرتمند رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود.
پس نتیجه اینكه، باید قبول كنیم كه صحابه نه فقط منافق نبودند بلكه مجاهدانی بودند كه تاریخ اسلام پس از پایان یافتن دوره آنها دیگر هرگز آن دوره طلائی را به چشم ندیده هركس اینرا نپذیرد با حقیقت دشمنی ورزیده است.
چون صحابه منافق و مرتد نبودند- آنطور كه شرحش رفت -پس امكان ندارد كه دستور خدا را درباره خلافت علی رضی الله عنه را نادیده میگرفتند و یا بدان گردن نمی نهادند و آنكس كه چنین ادعائی دارد ناچار باید به تناقضی كه در پی ادعایش مطرح می شود پاسخ گوید.
حضرت علی رضی الله عنه چرا سكوت كرد؟
در این گفتار می خواهیم رفتار شخصیت دیگر این داستان یعنی كسیكه مدعیان مدعی اند حقش غصب شده است را بررسی كنیم ما رفتار او در مقابل غاصبان را از منابعی نقل میكنیم كه پیروان او از هر فرقه ای قبول دارند.
همه پذیرفته اند حضرت علی(رضی الله عنه) برای كسب حق خدا دادی دست به شمشیر نبردند و 25 سال سكوت كردند، چرا؟
تا آنجا كه من میدانم عالمان شیعه معمولاً برای توجیه این سكوت دو دلیل میاورند:
دلیل اول: حضرت بدان خاطر سكوت فرمود كه اساس اسلام بخطر نیافتد ایشان مصلحت خود را فدای اسلام كردند زیرا اسلام جوان و نو پا بود و احتمال داشت بر اثر مخالفت حضرت علی بطور كلی نابود میشد.
دلیل دوم: حضرت علی قدرت نداشت كه حق خود را بگیرد پس بناچار در مقابل دشمنان سكوت كرد.
اما این توجیهات یك معنی دیگر هم دارد و آن اینكه خلفای پیش از حضرت علی به اسلام خدمت میكردند و اعتراف ضمنی به این است كه آن راد مردان، مومنانی بودند كه هدفشان پیش بردن اهداف اسلام بود لهذا خدمتشان تا آن اندازه مفید بود كه حضرت علی این گناه عظیم یعنی غصب خلافت را سهل شمردند و سكوت فرمودند.
صرف نظر از تضاد موجود در این دلیل بهر حال و حد اقل، یك موضوع ثابت می شود و آن اینكه اصحاب منافق و مرتد نبودند بلكه خادمان مخلص اسلام محسوب می شدند و با ثابت شدن این دیگر چگونه می توان اتهام عظیم نافرمانی از فرامین الهی را متوجه آن پاكبازان كرد.
و دلیل دوم كه میگویند حضرت قدرت نداشت نیز دلیلی سست و بی پایه است زیرا برای گرفتن حق و اقدام برای راست كردن كجیها قدرت ملاك نیست حضرت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) نیز در اول نیرو نداشتند و یك تنه شروع كردند. و رفته رفته اصحاب پیرامون ایشان جمع شدند و تا بلآخره حكومت اسلام را پایه ریزی كردند و آنگهی مگر آدم قدرت نداشته باشد باید زیر بار حكومت منافقین 25 سال زندگی كند؟ نه گمان نمی كنم این روش و سیره شیر خدا علی مرتضی رضی الله عنه باشد.
بعدها كه حضرت علی خود بخلافت رسیدند در مقابل امیر شام- معاویه - رضی الله عنه نرمش نشان ندادند. درحالیكه قدرت كافی هم نداشتند و مصلحت هم نبود. و در جواب آنهائی كه به ایشان عرض میكردند كه معاویه در شام قوی و نیرومند است و بهتر است مدتی به او چیزی نگوئید. فرمودند: یك روز هم او را تحمل نمی كنم.
اینجا كه میرسیم می گویند (علی مصلحت گرا نبود) پس حرف ما را میزنند یعنی اینكه دلیل دوم آنها به اعتراف خودشان بطور كلی نادرست است.
علی برای جان خود بخاطر پیش برد حق ارزشی قائل نبود فراموش نكنیم علی اولین فدائی در اسلام بود مگر این او نبود كه به جای رسول خدا در رختخواب خوابید؟ و جانش را در معرض خطر گذاشت از این بالاتر حضرت علی(رضی الله عنه) میدانست كه اگر حق با او باشد پیروز خواهد شد زیرا ابرقدرت یعنی خداوند(جل جلاله) او را تایید میكرد زیرا او این آیه را خوانده بود و به معنی آن آگاهی داشت كه:
(كَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِيلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً كَثِيرَهً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ) (البقره:249)
چه بسا گروه اندكی كه پیروز شدند برجماعتی بزرگ به اراده خدا و خدا باشكیبایان است.
اغلب دانشمندان شیعه بر این باورند كه هر گناهی كه پس از وفات رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)رخ داد ریشه اش درهمان انحراف اولیه است آنها جمله معروفی دارند كه: ( عمرگناهی ازگناهان ابوبكر بود ).
پس گناهان معاویه هم گناهی ازگناهان ابوبكر محسوب می شود و بر اساس منطق واقعأ هم همینطور باید باشد اگر علی حقش توسط ابوبكر غصب نمی شد دیگر یزیدی میدان پیدا نمی كرد كه امام حسین را بكشد.
حتما حضرت علی(رضی الله عنه) بیشتر از ما به این حقیقت كه كژروی اولیه ای سنگ بنای تمام انحرافات بعدی است واقف بودند.
پس چرا سكوت كردند؟
چرا برای تغییر این ظلم عظیم آنطور اقدام نكردند كه پسرشان حسین (رضی الله عنه) عمل كردند؟
و از این بالاتر دیگر چرا به آنها كمك كردند؟
ما در تاریخ خوانده ایم كه آن حضرت مشاور خوبی برای خلفای سه گانه بودند عالمان شیعه به این قول حضرت عمر كه فرمودند:
( اگر علی نمیبود عمر هلاك می شد ) افتخار می كنند و آنرا دلیلی بر دانش علی میدانند من هم افتخار میكنم به دانش علی رضی الله عنه هم به تواضع عمر رضی الله عنه و هم به دوستی و برادری موجود در بین آن دو راد مرد بزرگ تاریخ ولی بهر حال این جمله ثابت می كند كه علی خیر خواه عمر بود وقتی حضرت عمر اراده فرمود كه برای جنگ با دشمنان اسلام شخصأ به میدان نبرد ایران برود حضرت علی فرمودند.
«اگر تو بروی و شكست بخوری یا بمیری روحیه سربازان خراب می شود اما اگر در مدینه باشی می توانی در پی هر شكست بر ایشان نیروی كمكی و تازه نفسی بفرستی علی حریص بود كه عمر عمرش طولانی باشد نمی توان برای یك منافق مرتد عمر بیشتری را آرزو كرد.
نه با هیچ منطقی علی چنان كاری نمی كرد علی دشمن منافقان و مرتدان بود علی حتی باكفار حرف نمی زد علی دخترش را به عمر داد این مگر ممكن است كه آدمی مثل علی دخترش را به كافری مرتد و منافق بدهد؟ این مگر امكان دارد كه آدمی مثل علی دخترش را به كسی بدهد كه نافرمانی خدا را در مهم ترین دستورات دین انجام داده است ؟ اگر رفتار حضرت علی در قبال خلفای راشدین دیگر را با گفتار مدعیان پیروی او بسنجیم تضادی بزرگ می بینیم و ناچاریم بگوئیم:
یا آن رفتار از علی سر نزده.
یا این اقوال دروغ است.
اما همه موافقند به اینكه علی رضی الله عنه آنچه را بر شمرده ایم انجام داده است.
( و تازه ما می گوئیم حتی پیوند های دوستی و برادری آنها حتی زیادتر از آنچه بود كه نوشتیم ) اما بهرحال همان قدری هم كه بین ما مشترك است كافی است پس می ماند این احتمال كه آن اقوال دروغ است بله آن حرفها دروغ است پذیرش این جمله تنها راه خلاصی از مخمصه تضاد است.
اصلا این مسئله قابل درك و تصور نیست كه خداوند تبارك و تعالی حكم رهبری امت بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را بنام علی صادر فرماید و علی بنا به صلاح دید خود از آن حق صرف نظر كند.
اینجا مسئله حق مطرح نیست. مسئله وظیفه پیش میآید علی مؤظف بود كه به دستور الله (جل جلاله) عمل كند او مامور بود كه حكم خداوند (جل جلاله) را اجرا كند لذا اینكه می گویند (حق علی را خورده اند و علی سكوت كرد) جمله نادرست است.
باید بگویند: (مانع انجام وظیفه حضرت علی شدند و علی سكوت كرد ) و این را چطور جرائت دارند كه بگویند؟
در این جا عالمان شیعه برای ساختن پاسخی به این ایراد می گویند: (حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) وقتی به علی دستور الهی را ابلاغ فرمود در ضمن اضافه كردند كه ( یا علی اگر با تو ناسازگاری كردند و تو را نپذیرفتند سكوت كن ) اگر این توجیه آنها را بپذیریم بهمرایش باید این را نیز باور كنیم كه برای اولین بار و آخرین بار خداوند (جل جلاله) حكمی صادر كردند و تنفیذ آنرا مشروط به پذیرش مردم نمودند و الا تا آنجا كه ما میدانیم در هیچ دستور الهی پذیرش مردم شرط اجرای آن از طرف مومنان نیست و مسلمانان موظفند چه مردم قبول كنند یا نكنند حكم الله (جل جلاله) را در روی كره زمین بمرحله اجرا در آورند و لو آنكه همه مردم دنیا یك طرف باشند مسلمان در طرف دیگر و لو آنكه جنگها شود و خونها بر زمین ریزد.
حتی یك مورد هم در تاریخ نیست كه مومنان حكم الله را تنها به این دلیل كه مردم نپذیرفته اند معلق بگذارند و اگر این حرف عالمان شیعه را بپذیریم بهمراهش باید باوركنیم كه یك استثناء در سنت الهی پدید آمده است.
برای توجیه سكوت به چه دلایلی كه نیاویخته اند علت این دور شدن از جاده منطق این است كه آنها این مسئله كه ( حق علی خورده شده است ) را محور ساخته اند و موضوعی غیر قابل بحث قرار داده اند. لذا دیگر پروای این را ندارند كه برای آراستن آن حتی نظام خلقت را نیز زیر سوال ببرند!
اینجا شاید كسی بگوید:
« كه برخی از فرامین اسلام گاهی معطل می شوند، آن هنگام كه دیده شود ضرر انجام كاری از نفع آن بیشتر است ». و علی چون ضرر اقدام مسلحانه را بیش از فایده اش میدید لذا سكوت كرد».
اما بلا فاصله می پرسیم كه چه خیری و چه فایده ای میتواند در رهبری یك امت نو پا توسط مرتدان و منافقان باشد؟
پس راهی نمی ماند جز آنكه بپذیرم آنها منافق نبودند و در این صورت نمی توانیم اتهام عظیم انكار و نافرنانی و پنهان نمودن حكم الهی را به آنها نسبت دهیم.
با این تضاد كاری نمی شود كرد جز آنكه قبول كنیم از پای بست فرض مذهب تشیع نا درست است یعنی حقی جابجا نشده و علی (رضی الله عنه) جانشین رسمی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نبودند خداوند می فرماید:
(أَفَلا يتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) (النساء:82)
« آیا در قران تدبر نمی كنند و اگر قرآن از جانب كس دیگری غیر از الله بود حتما در آن اختلاف و تضاد فراوان میافتند»
و این یك شاخص مهم برای شناسائی كلام حق وكتب حق از كلام وكتب باطل است. هر جاكه دیدید عقیده یا مذهبی برای توجیه باورهای خود دچار و دوگانه گوئی می شود یقین كنید كه آن مذهب ریشه در دین الهی ندارد.
خداوند در قرآن به ما امر میكند كه با منافقین بجنگیم:
( يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ) سورة التوبة آية 73
« ای پیامبر با كفار و منافقین جنگ كن» و امر می فرماید كه به آنها سخت گیر باشیم (و غلظ علیهم ) سورة التوبة آیه 73
یعنی« و برآنها سخت گیرباش و درشتی كن» و دستورمی دهد كه برسر قبرآنها حاضر نشویم.
(وَلا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ ) سورة التوبة اية 84
«و نماز نخوان برجسد احدی از آنها و بر سر قبرشان نایست و برایشان طلب آمرزش نكن زیرا كه آنها كافر شدند به خدا و پیامبرش و در حال بدكاری مردند)
نه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و نه علی رضی الله عنه هیچكدام از این كارها را در حق اصحاب نكردند و هر كسی خلاف اینرا بگوید دیگر خیلی دروغگو است زیرا چگونه ممكن است علی اصحاب را كافر بداند و با این وصف حضرت عمر ایشان را در شورای شش نفری نامزد كند؟ شش نفری كه قرار شد از بین خود یكی را برای جانشینی عمر برگزینند چگونه ممكن بود علی عمر را منافق بداند و عمر او را به مجلس خود راه داده و به نصایح او گوش فرا دهد. و بدانها عمل كند.
مخلص كلام اینكه علی نه با خلفای پیش از خود جنگید و نه به آنها سخت گیری كرد و نه از حاضر شدن بر سر قبر و مراسم تدفین آنها روی گردان بوده است اگر اصحاب منافق بودند معنیش این است كه علی به سه فرمان مذكور در آیات فوق عمل نكرده و نافرمانی خدا را مرتكب شده است و كی جرأت دارد اینرا بگوید؟
پیروان علی میگویند علی بخاطر مصالح اسلام سكوت كرد و این خاموشی را تا پایان خلافت سه خلیفه پیش از خویش ادامه داد پیروان علی چرا از علی پیروی نمی كنند؟ حالا كه علی و عمر هر دو درگذ شته اند دیگرچه مصلحتی دركار است؟ چرا پس ازسه قرن این بحث ها زنده شد.؟ آیا بهتر نبود حالاكه علی بسفارش پیامبر بنا بگفته شما مهر خاموشی بر لب زد و اقدامی نكرد شما هم همانكار را میكردید؟ در زمان حضرت عثمان اسلام در اوج قدرت بود حضرت علی سكوت كرد شما چه مقصدی داشتید كه در زمان ضعف اسلام این بگو مگو ها را شروع كردید؟ آیا بهترنبود این واقعه را همچون علی فراموش میكردید و به قضاوت الهی وا میگذاشتید؟
اگر كسی بدقت تاریخ را مطالعه كند تاریخی كه عالمان شیعه هم قبولش دارند با تعجب در می یابد كه دعوایی در بین اهل بیت عمر و ابوبكر و اهل بیت علی رضی الله عنهم اجمعین وجود نداشته است . بیایید به موضوع ازدواج در بین این دو فامیل نظری بیاندازیم.
ازحضرت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم)شروع كنیم.
آن حضرت دو دختر خود را به همسری عثمان رضی الله عنه دادند. یعنی دختر اول كه فوت كرد دختر دوم را دادند و دختركوچك ایشان به عقد و ازدواج علی رضی الله عنه در آمد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دختری از ابوبكر رضی الله عنه بزنی گرفتند و با یك دختر عمررضی الله عنه نیز عروسی كردند عمرهم یك دختر علی یعنی ام كلثوم كبری را به همسری خویش برگزید.
امام صادق موسس مذهب آنها مادرش از اهل بیت ابوبكر بود.
جریان به این صورت رخ داد كه حضرت امام سجاد یعنی نوه حضرت علی رضی الله عنه وقتی پسرش باقر بزرگ شد رفت خانه عبدالرحمن نوه ابوبكر یعنی رفت خانه كسی كه جدش حق حضرت علی را خورده بود و گفت كه آمده دخترش ام فروه را برای باقر (رحمه الله علیه) خواستگاری كند و نوه ابوبكر هم قبول كرد.
از عجایب اینكه حتی مادر بزرگ حضرت امام صادق (رحمة الله علیه) نیز از نسل ابوبكر و نوه ایشان بوده است این سخن را خود امام و مؤسس مذهب شیعیان فرموده كه ( ابوبكر دو بار مرا زاییده است ) منظور اینكه من از دو پشت مادری به ابوبكر میرسم. آیا اینها دلیلی براین نیست كه ابداً جنگ و دعوائی بین ابوبكر و علی وجود نداشته است. و داستان جانشینی بلا فصل علی ساخته و پرداخته ذهن های بیمار است؟ و اصل و اساس ندارد؟
انتظار ندارم كسی كه نمی خواهد حق را بپذیرد با شنیدن این رویداد های تاریخی مجاب شود زیرا او بالاتر از اینها را میداند و قانع نشده است.
بالاتر از این دیگر چیست؟ وقتی خود علی یعنی صاحب حق دختر جوانش دختر یازده ساله اش را -دختری كه از بطن فاطمه (رضی الله عنها ) است را میدهد به بزرگترین دشمنش. میدهد به منافق و مرتد؟( استغفرالله ) آری ام كلثوم را میدهد به عمر پنجاه و چند ساله.
داستان كاسه داغ تر از آش را شنیده اید بعضی از طرفداران علی اینطورند. اما امكان ندارد كه كاسه داغ تر از آش باشد و هر جا كه كاسه را از آش داغ تر دیدید بدانید كاسه زیرنیم كاسه است.
انگيزه غاصبان چي بود؟
در پایمالی حق حضرت علی (رضی الله عنه) یا بعبارت بهتر در مانع گشتن از انجام وظیفه چه انگیزه های وجود داشت؟ عاملان این حركت شنیع به چه دلایلی دست به این عمل ناشایست زدند؟!
به گفته برادران شیعه عاملان این جنایت تقریباً كلیه مسلمانان و خصوصأ یاران خاص پیامبر بودند آنها تنها چهار، تا دوازده نفر را از این جرم عظیم تاریخی و دینی بری میدانند.
حالا بیاییم انگیزه را بررسى كنیم.
متهم ردیف اول از نظرآنها حضرت ابوبكر (رضی الله عنه) و عمر (رضی الله عنه) و عثمان (رضی الله عنه) و دیگر صحابه كبار هستند انگیزه این بزرگواران چه بود؟
مسلماً نه! به گواهی تاریخ و به گواهی اشخاصی چون خمینی اغلب این شخصیات بزرگ دینی زندگی ساده ای داشتند و از مال خلافت سوء استفاده نمی كردند و ما با ذكر چند داستان زهد و تقوای آنها را بتصویر می كشیم.
داستان اول:
روزی ابوبكر (رضی الله عنه) به خانه خویش تشریف بردند همسر شان مقداری حلوا در طبقی گذارد و جلوی ایشان نهاد فرمود (این ازكجا آمده؟)
زن گفت (مدتی از خرج روزانه، اندكی به كنار می گذاشتم، تا مقداری كافی فراهم شد و توانستم این حلوا را درست كنم حضرت فرمود «پس آشكار شد كه به آن اندكی كه كنار میگذاشتی نیازی نداشتیم ) و سپس به مامور بیت المال دستور دادند كه از مستمری ایشان به همان اندازه كاسته شود.
داستان دوم:
روزی پیامبر برای جنگی اعانه جمع می فرمودند حضرت عمر (رضی الله عنه) نصف مال خود را آوردند و تقدیم كردند و حضرت ابوبـكر آمدند و همـه مال خود را در طبـق اخلاص نهـادند حضرت پیامبـر پرسیـدند ( برای زن و بچه ات چیزی گذاشته ای؟)( عرض كرد خدا و رسولش را ) .
انسان پیرو هوای نفسانی، از مرگ می ترسد اما زندگی صحابه سراسر پر از امثال و نمونه هایست كه نشان دهنده عدم واهمه آنها از مردن است.
و اصحاب دیگر پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) نیز به همین ترتیب زیسته اند. آنها زاهدان و متقیانى بودند كه از مرگ بیمی به دل راه نمی دادند. و بسادگی زندگی میكرده اند این را اهل تشیع در مورد اغلب اصحاب قبول دارد الا بعضی از آنها و بارزترین اعتراض آنها به حضرت عثمان رضی الله عنه است، ایراد میگیرند كه خلیفه سوم فامیل بازی میكرد به آشنایان خویش بخشش های كلان میداد اما با این وجود انكار نمی كنند كه حضرت عثمان با وجود برخورداری ازثروت فراوان بسادگی زندگی میكردند و همین دلیل ما می شود تا بپرسیم:
هنگامیكه آن حضرت از مال خلافت كه هیچ، حتی از مال شخصی خود جز برای گذران یك زندگی فقیرانه بهره نمیگرفتند چگونه راضی می شدند تا خویشاوندانشان سوء استفاده كنند؟ وب یت المال را بیغما برند؟
درحرف حرف آنها تضاد موج میزند
اگر سوء استفاده هم صورت گرفته بدون رضایت و اطلاع آن حضرت بوده است.
كاری كه اصحاب و پسران آنها برای پیشبرد اسلام كرده اند
متاسفانه تا امروز نظیر آن دیده نشده بلكه حتی بعضی از دستاورد های آنها را ما مدعیان اسلام ناب محمدی از كف داده ایم مرز های شمالی ایران را مرز بین كفر و اسلام میدانیم اما آیا بی خبریم كه در زمان صحابه و تابعین مرزهای كفر صدها كیلومتر دورتر از محل كنونی واقع بودند این همه به كوشش و همت صحابه حاصل شده بود.
با این تفاصیل چگونه باور كنیم كه یك عده منافق و مرتد و خائن و فرزندان آنها خدمتی به اسلام كرده اند كه در ادوار بعدی مسلمانان هرگز مثل آنرا نتوانستند انجام دهند آیا این كار نامه درخشان یاران پیامبر كافی نیست كه نپذیریم آنها بهترین افراد این امت بودند نه بدترین آنها؟
از یهودی بپرسید كه (بهترین افراد یهود كیانند ) می گویند یاران موسی (علیه الصلاه والسلام) مسیحیان می گویند یاران عیسی(علیه الصلاه والسلام) مسلمانان می گویند یاران محمد (صلی الله علیه واله وسلم) ولی نه همه مسلمانها متاسفانه بعضی می گویند بدترین افراد امت ما یاران محمد صلی الله علیه و سلم هستند؟ حالا بیایید فرض كنیم ابوبكر و عمر و عثمان (رضی الله عنه ) عطش قدرت طلبی داشتند بیایید این فرض نادرست را بكنیم و بعد بپرسیم بسیار خوب بقیه اصحاب كه سرشان از نمد قدرت بی كلاه ماند چرا این گناه بی لذت را كردند؟ و برای چی بخاطر آبادی دنیای دیگری آخرت خود را برباد دادند؟ چه باعث شد امروز بروند و حرف پیامبر را نادیده بگیرند و فردایش در جنگ با مسیلمه كذّاب شهید شوند؟. مگر ابوبكر به آنها پول میداد یا مقام میداد؟ هر كس میداند ابوبكر عمر نه خودشان خوردند و نه اجازه دادند دیگران از بیت المال استفاده غلط كنند.
آخر كسی كه این اتهام عظیم را متوجه مهاجر و انصار می كند باید انگیزه ای هم برایش بتراشد اما عملكرد صحابه و شهادت آنها در راه اسلام و زندگانی زاهدانه و ساده آنها ساختن انگیزه را برای اتهام سازان بسی مشكل میكند.
و بلاخره میپرسیم (صحابه كبار حالا بهر علت مجهولی دست به این كار زدند عوام ا لناس كه در غدیرهم حاضر بودند چرا در شورای سقیفه سكوت كردند؟ علت این سكوت عجیب چیست؟ آیا فراموش كرده بودند؟ )
فاصله بین غدیر خم ادعایی شیعیان تا تاریخ وفات پیامبر فقط .7 روز است چطور .7 هزارنفر حاضر در جلسه این واقعه را فراموش كردند؟
بگفته آنها وقتی علی رسما جانشین پیغمبر شد مردم حرف رسول خدا را خوب درك كردند حتی آمدند و به علی تبریك گفتند پس چرا یك نفر در روز وفات پیامبر از عوام الناس بلند نشد كه بگوید؟ ( آقایان مگر پیامبر علی را تعین نفرموده بود؟) آیا باور كنیم این ادعا را كه همه عوام الناس یكباره برضد دستور رسول خدا همدست شدند؟
باور نمیكنیم چون همان عوام الناس بعدأ و بتشویق عمر و ابوبكر رضی الله عنهم رفتند و در راه اسلام شهید شدند ایران را فتح كردند یمن را مصر را روم را.
فرض كنید امام مسجدی مردم را امر به تقوا و دین داری می كند بعد همین امام شب هنگام، با همان مردم میرود دزدی آیا فردایش اگر باز مردم را امر به امانت داری كند متاثر می شوند؟ مردمی كه میدانستند عمر و ابوبكر غاصب حق اند دیگر چطور زیرا پرچم آنها برای گسترش حق در جهان جهاد میكردند؟ این غیر ممكن است.
شاید این سوال از توریسین های مذهب تشیع شده باشد كه آنها در كتاب های خود انگیزه بر كناری علی را این دانستند كه (علی قاتل پدران كافر مسلمانان هم عصر خود بود و بستگان مسلمان شده جدید شان چشم دیدن علی را نداشتند ) اما این دروغ است دلیل سست است زیرا:
1ـ اصحاب این مسئله بر ایشان حل بود در بین آنها كسی بود كه پدر كافر خود را بخاطر اسلام كشت و دیگری از پیامبر اجازه خواست تا پدر منافق خود را بكشد.
2ـ اگر قرار بر تنفر بود باید از محمد (صلی الله علیه واله وسلم) كه سرچشمه اصلی انگیزه قتل كافران محارب بودند متنفر می شدند.
3ـ دیگران بیش از علی كفار را كشتند مثلا عمر در هر موضوعی مشورت به كشتن كفار میداد.
4ـ این جاهلیت در بین مسلمانها نبود ـوحشی ـ حمزه سید شهدأ را كشت اما وقتی مسلمان شد كسى به او نگفت بالای چشمت ابروست یا خالد بن ولید قاتل چند صحابه وقتی مسلمان شد حتی به ریاست لشكر رسید و كسی هم اعتراض نكرد كه یعنی چه، چرا باید قاتل برادر و پدر ما حالا رئیس ما باشد؟
5ـ وتازه آنهاییكه پدران یا برادران شان بدست علی كشته شده بودند بیشتر در مكه بودند و چندان صاحب رای شمار نمیرفتند و اگر كسی مثل ابو سفیان در مدینه بود بنا به گفته منابع شیعه از علی طرفداری كرد و نگاه نكرد به اینكه علی یارانش را كشته است وحضرت علی نظر او را فتنه گری دانسته و رد فرمود. پس این چه دلیلی است كه میاورند آیا فقط دنبال دست آویزی می گردند تا نظریه غلط خود را تفسیر كنند؟
گاهی نیز می گویند آنها از عدالت علی می ترسیدند.
ولى مگر عدالت علی چی بود كه از آن بترسند؟ ابوبكر وعمر نیزعادل بودند و علی بگفته بعضی ها وقتی عدالت عمر و ابوبكر را دید سكوت كرد و انگهی كسانیكه عدالت محمدی را دیده بودند و در مقابل آن سرفرود آوردند چرا باید از حكومت عدل علی می ترسیدند؟ آیا علی از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) عادل تربود؟
صحابه كه این چیزها برایشان تازگی نداشت آنها مردانی آب دیده بودند آنها داو طلبانه عدالت محمد راپذیرفتند و انصار آن حضرت را به سرزمین خود دعوت كردند تا آنها حكومت كند.
شنیده می شود كه میگویند: ( از ترس شدت عمل عمر عوام ناس چیزی نگفتند.)
این دلیل هم مردود است زیرا اولا عمر لشكری نداشت ثانیأ عمر كه هیچ بطور كلی مهاجران در سرزمین مدینه قوی نبودند و انصار دست برتر را داشتند ثالثأ بعضی از انصار مثل سعد بن معاذ تا آخر عمر نه با ابوبكر بیعت كردند نه با عمر و كسی جرات نكرد به آنها چیزی بگوید.
آزادی بیان از بدیهات حكومت اسلامی بود وكسی از سخن گفتن واهمه نداشت.
داسـتان
روزی عمر (رضی الله عنه) در مسجد سخنرانی میكردند مردی برخاست و گفت :
(نه حرفت را می شنویم و نه اطاعت می كنیم ) فرمود چرا؟ مرد گفت تومردی بلند قامتی و با این وجود لباسی كه از پارچه غنیمتی دوختی كاملأ به اندازه ات است درحالیكه سهم ما برای دوختن لباس كفاف نمی دهد.
عمر (رضی الله عنه) مجبور شد هم پسر خود را بخواهد تا شهادت دهد كه سهم خود را به پدر داده و هم نشانه درز روی لباس را شاهد بیاورد.
آنوقت ها مردم از چماق نمی ترسیدند عامه مردم می توانستند بلند شوند و بگویند شما دورغ میگویید حق از آن علی است ولی كسی در شورای سقیفه بلند نشد.
هركاری انگیزه ای می خواهد عالمان شیعه باید به این سوال جواب بدهند.
صحابه و زمان انحراف
عالمان شیعه اكثرأ معتقدند كه پیش از رحلت رسول خدا صحابه منافق بودند مثلأ می گویند: ( به این خاطر نماز با دست باز فرض شد تا آنها كه درآستین خود بتی داشتند رسوا گردند ) می گویند در بستر مرگ حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) می خواستند چیزی بنویسند تا مردم پس از ایشان گمراه نشوند اما صحابه به مشاجره پرداختند و توطئه چینی كردند تاحضرت آن حرفی مهم را ننویسند )
بحث را دراز نمی كنیم مسئله از دو حال خارج نیست یا معتقدند كه قبل از وفات پیامبر نفاق داشتند یا می گویند پس از رحلت رسول الله منافق شدند و ما هر دو نظریه را بررسی می كنیم.
اگر بگویند آن بزرگوران قبل از وفات پیامبر منافق بودند می گویم راست نیست به این دلایل:
1ـ نام نشان منافقان به آنحضرت معلوم بود دستور داشت كه برسر قبر آنها نماز نخواند و با آنها بجنگد و با آنها بشدت رفتار كند و بنابراین اگر نام صحابه درلیست آن حضرت بود دیگر معنی نداشت كه رسول خدا آنها را ازجمله نزدیكان و مقربان خودگرداند ودرامور با آنها مشورت نماید.
2ـ منافقین به جنگ نمی رفتند خداوند(جل جلاله) درباره آنها میفرماید)
وَإِذَا أُنْزِلَتْ سورةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَجَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا ذَرْنَا نَكُنْ مَعَ الْقَاعِدِينَ) (رضوا بان يكونوا مع الخوالف وطبع على قلوبهم فهم لايفقهون ) سورة التوبة آية 86و87
( و اگر سوره ای فرود آید به این مضمون كه به خدا ایمان آرید و در ركاب رسولش جهاد كنید كسانی از آنها كه توانای و قدرت دارند میایند و از تو اجازه معافی از جنگ را می گیرند ومی گویند بگذار ما را تا با نشسته گان بنیشینم راضی شدند تا همراه یان عقب ماند گان باشند و بر قلب های آنها مهر نهاده شد پس آنها نمی فهمند.) و باز درباره آنها میفرماید. (فَإِنْ رَجَعَكَ اللَّهُ إِلَى طَائِفَهٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِيَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضِيتُ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّهٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخَالِفِينَ) (التوبة:83)
( و پس آنوقت كه خدا تو را پیروز از جنگ برگرداند بسوی گروهی از ایشان پس از تو برای بیرون رفتن به قصد جهاد اجازه می طلبند در جواب این مردم بگو هرگز با من بیرون نخواهید شد و هرگز بامن دشمنی جنگ نخواهید كرد شما بدرستیكه در اول راضی به نشستن شدید پس بنشینید با پس ماندگان! »
در این جا خدا با كلمه (لن) واضع میكند كه منافقان هرگز جهاد نخواهند كرد.
در حالیكه صحابه در جنگها حاضر بودند و اصولأ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) غیر از صحابه كسی دیگر را نداشت كه به همرایش به نبرد بروند.
آیا این آیه برای بیدار كردن ما كافی نیست؟
3ـ اگر بگوییم كه یاران پیامبر همگی در زمان حیات پیامبر منافق بودند پس نتیجه این می شود كه خداوند (جل جلاله ) در اراده اش موفق نشد زیرا یكی از اهداف بعثت پیامبر این بود كه نفوس مردم هم عصر خود را پاك كند.(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَهَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ) (الجمعه:2) (او خداست كه در میان بیسوادان پیامبری از بین خودشان برانگیخت تا آیاتش را برای آنها بخواند و پاكشان كند و كتاب و حكمت را به آنها یاد دهد و بدرستی كه قبل از آن در گمراهی آشكار بودند )
با حرف تشیع پاك نكرد. اینكه ما بگوئیم از میان هزاران نفری كه در مدرسه محمدی درس خواندند فقط 4 تا 12 نفر موفق شدند توهین به حضرت محمد(ص) است این حرف این معنى را دارد كه از زن پیامبر گرفته تا دوست صمیمی ایشان جملگی منافق بودند یعنی آن حضرت در دریای از نفاق كه حول ایشان را گرفته بود می زیستند و اقدامی نمی كردند این تهمتی بس بزرگ بر رسول خداست درست آن است كه بگوییم ( منافقین یك عده محدود بودند و حكومت اسلامی در قلمرو عربستان رواج پیدا كرد و مسلمانها خلیفه الارض شدند ) یك عیب بزرگ عالمان شیعه این است كه باقیاس كردن امر را برمردم مشتبه می كنند مثلأ وقتی به آنها بگویید چرا دور قبر حسین (رضی الله عنه) طواف می كنند؟ می گویند شما چرا دور كعبه طواف می كنید؟
می پرسیم: ( چطور مهدی درگهواره حرف زد و..12 سال عمر كرد؟) می گویند : ( چطور ندارد همانطوریكه عیسی (علیه الصلاه والسلام) درگهواره حرف زده و نوح (علیه السلام) 960 سال عمركرد )
همینطور در جواب اینكه چطور می شود از زن تا پدر زن از نزدیكترین دوست تا خویشاوند پیامبر همه منافق باشند میگویند ( چطور ندارد همانطور كه پسر نوح و زن لوط و نوح كافر بودند )
این جوابهای سفسطه آمیزنباید كسی را گمراه كند درجوابشان می گوییم : « ولی پسر و زن نوح به عذاب الهی گرفتار شدند و درحالیكه همانهای كه شما آنها را همراهان بد طینت پیامبر میدانید پس از او خلیفه شدند نوح (علیه الصلاه والسلام) به امر خدا (جل جلاله) از زنش دوری كرد لوط (علیه الصلاه والسلام) به امرخدا(جل جلاله) زنش را شبانه در خانه رها كرد تا دچار عذاب شود اما محمد (علیه الصلاه والسلام) ابوبكر را همرایش به غار ثور برد وقت مرگ سرش برسینه عایشه بود و پدرش را پیشنماز مردم كرد آری محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) تا آخرین لحظه اصحاب خود را رها نكرد و فرق در اینجاست اگر كس ادعا كند كه چون زن لوط (علیه الصلاه والسلام) كافر بود پس زن محمد(علیه الصلاه والسلام) هم است اگر همین دلیل باشد پس زن شما نیز كافر است اگر نوح ...1 سال عمر كرد پس هر كس بتواند چنین عمری كند بنابراین من هم میتوانم بگویم هزار سال عمر می كنم.
این حرف ها به هذیان بیشتر شباهت دارد تا دلایل علمی.
4ـ از همه بالاتر اگر ما بپذیریم كه اصحاب پیش از رحلت رسول خدا منافق بودند پس باید قرآن را انكار كنیم درجای جای كتاب خدا صحابه مدح شده اند و ما بعضی از آیات را شاهد میاوریم:
سوره فتح پس از صلح حدیبیه و 5 سال قبل از وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نازل شد در صلح حدیبیه پیمان صلحی بین مسلمانان و كفار بسته شد و خداوند(جل جلاله) پس از آن درباره حضرت محمد این آیه را نازل كرد.
(لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطاً مُسْتَقِيماًوينصرك الله نصرأ عزيزا) سورة الفتح آية 2ـ3
(تا بیامرزد خداوند برایت گناهان سابق و آینده ات را انعامش را بر تو تمام كند و براه راست هدایتت نماید و تا خدا ترا یاری و نصرت كند نصرت قوی و باشوكت).
پس مسلمانان جلو آمدند وگفتند:
(مبارك باشد یا رسول خدا. الله (جل جلاله) مشخص فرمود كه با تو در روز واپسین چه خواهد كرد یا رسول الله با ما چه خواهد كرد؟ )
واین آیات نازل شد:
(هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً ليدخل المؤمنين والمؤمنت جنت تجرى من تحت الانهر خلدين فيها و يكفر عنهم سيئاتهم وكان ذلك عندالله فوزأ عظيما ) سورة الفتح آية 4ـ5
( او آن خدایست كه فرود آورد آرمش و اطمینان را در دلهای مومنان تا ایمان سابق شان با ایمانی تازه زیادتر شود و برای خداست لشكر های آسمانها و زمین و خداوند دانای باحكمت است و عاقبت نزول این آرامش آنست كه خداوند درآرد مردان و زنان مومن را در بهشت های كه در آن رود ها جاریست و جاودان در آن باشند و بدیهایشان را از آنها زایل كند و این در نزد خدا یك پیروزی و رستگاری بزرگ برای مومنان است )
این ماجراكه ذكرش رفت را حضرت انس بن مالك نقل فرمود و در كتب مسلم و بخاری به ثبت رسیده است شاید اینجا برادری اعتراض كند و بگوید:
( ای برادر اگر ما انس بن مالك ترا قبول داشتیم و یا بخاری و یا مسلم را دیگر چه نیازی بود كه تواین كتاب را بنویسی؟ ) راست هم می گویند قرار نیست كه در بحث ما از چیز های مشتركی كه هر دو قبول داریم یعنی قرآن وعقل خارج شویم پس دوباره به قرآن رجوع می كنیم تا ببینیم چطور درهمین سوره فتح درچند آیه پایین تر خداوند (جل جلاله) رضایت خود را از مؤمنانی كه در زیردرخت با رسولش بیعت كرده اند اعلام میدارد.
(لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَهَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً) (الفتح:18) بدرستیكه الله از مؤمنان خشنود شد آن وقتیكه بیعت میكردند با تو زیردرخت پس دانست آنچه كه دردل ایشان است و پس فرود آورد آرامش را بردل ایشان و پاداش داد ایشان را به پیروزی نزدیك »
خوب این قرآن جلوی ما است و ما عقل هم داریم بلاخره باید مشخص كنیم این افراد كه زیر درخت با پیامبر خدا بیعت كرده اند و خدا از آنها راضی شد چه كسانی بودند؟ در كتب تاریخی اهل تشیع هم ذكر است كه:
( وقتی حضرت عثمان تشریف برد به مكه تا با مكیان مذاكره كند و راه را بمنظور دخول صلح آمیز لشكر حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) برای انجام مناسك حج باز كند خبر آمد كه مكیان حضرت عثمان را كشتند و بعد حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) مسلمانان را جمع كرد و در زیر درختی نشست و از آنها بیعت گرفت كه با مكیان بجنگند)
واضح است كه همراه رسول خدا فقط علی بن ابی طالب (رضی الله عنه) نبود حدود ..14 نفر پیروان ایشان بودند وهمه حاضرین غیر از جدین قیس بیعت كردند شیعه هم قبول دارد كه در این مراسم بیعت، عمر و ابوبكر (رضی الله عنه) نیز بودند و ما به این دلیل است كه پشت كلمه صحابه حروف (رض) كه اختصار(رضی الله عنه ) است را می نویسیم.
شما دقت كنید كه خداوند در این آیه چه می فرماید:
( فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَهَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً وَ مَغَانِمَ كَثِيرَهً يَأْخُذُونَهَا وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً) سورة الفتح آية 18ـ19
«پس دانست آنچه را كه در دلها یشان است و سپس فرود آورد اطمینان و آرامش را بر آنها و پاداش داد ایشان را به پیروزی نزدیك و غنیمت های زیادی كه خواهند گرفت و خداوند غالب و عزیز و با حكمت است.
این حرف چه معنی بزرگی دارد این الله است كه از قلبهایشان خبرمیدهد و از ایمان آنها تعریف می كند و به خاطر این ایمان محكم است كه به آنها مژده میدهد مژده به پیروزی نزدیك:
این پاداش آنها بود بخاطر بیعت شان. و اشاره ای است به پیروزی بعدی آنها درجنگ خیبر با یهودیان كه چنانكه میدانیم خیلی زود تحقق یافت یعنی وقتی رسول خدا از حدیبیه بر گشت و قصد خیبر فرمود در مدینه منافقانی كه همراه حضرت در سفر مكه شركت نداشتند بطمع گرد آوری غنایم خواستند كه بالشكر همراه شوند اما رسول خدا نپذیرفت و فرمود اگر بیایید به شما از مال غنیمت چیزی نمی دهم و سپس بهمراه همان مؤمنان كه در حدیبیه بودند به خیبر رفت و یهودیان را شكست داد و غنیمت عظیمی بدست آورد.
حضرت عایشه رضی الله عنها میفرماید ( تا روز خیبر یك شكم سیر خرما نخورده بودم )
(1) نگاه كنید به صفحه 32 همین كتاب
خدا را شكر. هزار مرتبه خدا را شكر عالمان شیعه برای آنكه قهرمانی حضرت علی رضی الله عنه را نشان دهند. اقرار دارند به اینكه حضرت ابوبكر و حضرت عمر در آن جنگ پرچمدار بودند. ولی رشادتی از خود نشان ندادند.
به هر حال از حرفشان استنباط می شود كه آن حضرات نیز مشمول وعده الهی شدند و غنایم كثیری بدست آوردند و اگر هم كسی جهالت كند و انكار نماید می پرسیم ( آیافتح 9 قلعه مستحكم كفار را علی به تنهایی انجام داد یا حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) با لشكری آنها را در محاصره گرفت لشكر عظیمی كه كمر یهودیان را شكست )
اگر بگویند علی به تنهایی و به كمك 4 نفر دیگر یهودیان را شكست داد می گوییم پس نگویید كه روزی كه حق علی را خوردند علی قدرت نداشت آن علی كه 4 سال پیشتر توانسته بود یهودیان تا دندان مسلح را از بین ببرد براحتی می توانست عمر و ابوبكر و بقیه اصحاب را از بین ببرد و ریشه منافقان را بكند پس چرا اینكار را نكرد و چون جواب ندارند ناچاراً می پذیرند كه همراه حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) صدها مجاهد دیگر نیز بودند.
مجاهدینی كه خداوند (جل جلاله) آنها را تایید فرموده است پس جاییكه قرآن آنها را مؤمن میداند آیا كسی كه مؤمن به قرآن باشد دیگر حق دارد كه علیه صحابه سخن گوید؟
آنهم سخن های ركیك در حد اینكه آنها منافق بودند؟!!
جواب را باید برادران شیعه مومن به قرآن مجید بدهند!
با دلایل ذكر شده مشخص و به اصطلاح اظهر من الشمس است كه صحابه تا لحظه وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) مومنانی مخلص بودند و قرآن بر این گواهی میدهد و عقل و براهین و شواهد دیگر نیز همین را می گویند.
حالا احتمال دیگر را بررسی كنیم یعنی احتمال اینكه صحابه نه پیش از وفات بلكه پس از رحلت حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) منافق شدند این احتمال نیز غیر ممكن است كه بوقوع پیوسته باشد به دلایل زیر:
(1) نا ممكن است چونكه بدون انگیزه است توضیح میدهیم جاده ای را در نظر بگیرید كه در آن حدود 30 هزار ماشین در حال حر كتند یكباره اگر در روزنامه ای شما بخوانید كه این 30 هزار ماشین جز 4 تا 12 تا یكباره خراب شده و متوقف گشته اند باور می كنید؟ اگر بگویید احتمال دارد كه چنین چیزی رخ دهد حد اقل بدنبال دلیل میگردید.
ما وقتیكه می گوئیم 30 هزار صحابه اصحابیكه تا آخرین جنگ همراه رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) بودند یكباره و بلافاصله پس از رحلت آن حضرت (صلی الله علیه وآله وسلم) ایمانشان خراب شد باید دلیل ارائه دهیم وگرنه هیچ انسان خوب اندیشی حرف ما را نمی پذیرد.
(2) گفتیم كه خداوند(جل جلاله) در ماجرای صلح حدیبیه برقلب مومنان و صدق ایمان آنان گواهی داد و بر قلوب آنها آرامش را نازل فرمود آیه چنین میگوید:
(هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَهَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَيُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَكَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزاً عَظِيماً) سورة الفتح آية 4و5
(او همان خدای است كه آرامش را بردلهای مومنان نازل كرد تا ایمانشان با ایمانی دیگرفزونی گیرد و از برای الله است سپاهیان آسمانها و زمین و خداوند(جل جلاله) دانای با حكمت است)
نتیجه نزول این آرامش برقلبهای مومنان آن است كه عاقبت خدا (جل جلاله) زنها و مردان مومن را درباغهای كه زیر آنها رودها جاریست وارد كند و جرمها و بدیهای آنها را از آنها زائل گرداند.
و این پاداش برای مومنان نزد خدا یك رستگاری بزرگ است. این آیه 5 سال قبل از وفات پیامبر نازل شد ملاحظه كردید آیه مىفرماید:
( ما بر قلب مومنان سكینه و آرامش نازل می كنیم تا ایمانشان با ایمانی تازه زیادتر و زیادتر شود ).
خداوند نفرمود كه ایمانشان كم شود یعنی عكس آنچه كه علمای شیعه میگویند آنها مدعیند درعرض 5 سال ایمان صحابه سیر نزولی پیموده به صفر رسید و زیر صفر رفت و این ادعا خلاف فرموده قرآن است. ما به همین دو دلیل بسنده می كنیم و قضاوت در باره ادعای آنانكه به كفر صحابه بعد از پیامبر معتقدند را به خوانندگان وا میگذاریم.
اینجا لازم است اشاره ای به یك طرفند برخی از علمای شیعه بنمایم البته قصد اساء ادب به عامه مردم را ندارم زیرا اغلب آنها مردمانی صادقند و تنها عیبشان این است كه از علوم دینی اطلاعات و آگاهی های غلطی دارند. وحتی قصد طعنه زدن به كلیه علمای شیعه را نیز ندارم زیرا در بین آنها نیز مردان خوش نیت وجود دارند متأسفانه یا به حقایق به دقت توجه نمی كنند و یا ازچرخش در زندگی می ترسند.
روی حرف من به آن دسته از عالمان شیعه است كه سعی دارند از واقعیت بگریزند و آنرا از عامه مخفی دارند .
طرفند آنها تقیه است یعنی جائیكه كمتیشان لنگ آمد عقب می نشینند مثلأ درمسئله تحریف قرآن چون ادعای آنها محلی از اعراب ندارد بطور كلی منكرند كه قرآن تحریف شده در حالیكه كتب آنها از این مسئله پرشده و عالمانی كه به این امر معتقدند روی چشم آنها قرار دارند .
بر این اساس در سایه تقیه من میترسم كه آنان بیایند و بگویند كه:
( نویسنده این كتاب به ما افترا بسته و حرف در دهان ما گذاشته و كتاب را بر اساس یك فرض غلط نوشته ما هرگز نگفته و نمی گوئیم عمر و ابوبكر منافق بودند بلكه آنها مؤمنانی بودند كه فقط در مورد حق علی دچار لغزش شدند اگر غیر از این بود چرا ما با مسلمانان دیگر معاشرت می كنیم زن میدهیم زن میگریم برجنازه آنها حاضر می شویم و ذبیحه آنها را می خوریم و پشت امامشان نماز می گزاریم؟
اما صبركنید. شما نمی توانید بگویید فلان مسلمان بود اما بخشی از رسالت محمد(صلی الله علیه وآله و سلم) را قبول نداشت در این حرف تضاد نهفته است كسی كه نماز نخواند كافر نیست اما آنكه منكر وجوب نماز شود مسلماً مسلمان نیست .
شما میگوئید این آیه درحق حضرت علی است
(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ) (المائده:67)( ای پیامبر برسان آنچه را كه ازجانب پروردگارت بتو نازل شده و اگر این كار را نكنی پس رسالتی كه بتو محول شده بود را انجام نداده ای خداوند تو را از مردم حفظ میكند بدرستی كه او گروه كافران را هدایت نمی كند.)
ببینید مسئله چقدر مهم است كه پیامبر تهدید میشود كه اگر نگوید علی جانشین من است از مقام پیامبری عزل میگردد این تفسیر شما از آیه است و حالا حساب كنید حال كسی را كه بشنود ولی قبول نكند و پنهان كند و منكرشود و خود جای علی بنشیند عمر و ابوبكر و باقی صحابه با دو گوش خود شنیدند كه حضرت فرمود علی جانشین من است از او پیروی كنید. عمر و ابو بكر باقی صحابه با ادعای شما با دو چشم خود دیدند كه پیامبر بر روی بلندی علی را بر دست بالا برد و گفت آنچه كه مدعیید گفت! با این موجود پیروی نكردند اصلا منكر شدند كه چنین حرفی را پیامبر زده آیه و حدیث را منكر شدند و پنهان كردند دیگر چطور آنها را مسلمان میدانید پس شما اگر به زبان هم انكار كنید چون عمل این كار كفر آمیز را به اصحاب نسبت میدهید پس قائل به كفر و نفاق آنها هستید و كتابهای شما هم مملو از جملاتی است كه به صحابه عظیم شان پیامبر نسبت كفر را میدهند و اما اینكه پشت پیروان آنها نماز می خوانید وزن میدهید وزن می گیرید در جنازه آنها حاضر می شوید برای این است كه شما به تقیه معتقد هستید و این سوال را خود شما جواب بدهید چرابا آن عقیده اینكار ها را می كنید و دلیل این تضاد درعمل و گفتار خود را روشن كنید؟
چرا پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) جانشيني برنگزيد؟
یكی از ایرادهای بزعم ایشان، مهم این است كه می گویند: « چگونه می توان پذیرفت كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در امری چنین مهم سكوت كرده باشند و امت را مانند رمه ای بی چوپان بحال خود وا گذارند. این یك اصل غیر قابل بحث پیش ایشان است كه هرگز كره زمین از حجت خدا خالی نمی شود پس می گویند محال بود كه پس از مرگ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) این قانون دستخوش تغییر شود».
آنها به استدلال زیاد چنگ می زنند و آنرا از براهین قوی خود بحساب میآورند اما باز بر اساس فرمولی كه داریم این نقطه نظر را نیز محك می زنیم تا ببینیم كه آیا خالی از تناقص است یانه؟
متأسفانه دراینجا نیز علماء شیعه دچار تناقص گوئی شده اند.
از یك سو می گویند دنیا از حجت خالی نمی شود و زمین بدون رهبری نمی ماند و محال است كه امر مهم جانیشنی پیامبر مسكوت گذارده شده باشد و از طرف دیگر ما عملأ می بینیم كه امروز جهان حتی در نزد خود آنان از حجت خالی است و مسئله جانشینی پیامبر لا ینحل مانده است چطور دقت كنید به عرایضم!:
علماء شیعه می گویند خدا (جل جلاله) حضرت علی و بعد امام حسن و بعد امام حسین بعد امام سجاد و الی آخرتا مهدی 12 امام را به جانشینی پیامبر برگزید می گوییم بسیار خوب از آخری می پرسیم:
امام مهدی حالا كجاست؟
من نوعی را چرا خدا بدون رهبر گذاشته است؟
اگر از عدالت خدا بدور بود كه امت محمد را بدون رهبر رها كند از عدل او بس دورتر خواهد بود كه مرا و امثال مرا و شما را كه از زمان پیامبر خیلی فاصله داریم بدون رهبر رها كند می گویید ( رها نكرده و رهبر ما مهدی است كه حی و حاضراست ) باز می پرسیم ( خوب كجاست كه من از او بپرسم كه حق با كیست؟ ) شما در جواب من ای برادران اهل تشیع چه می گوئید مگرنمی گویید كه او پشت پرده غیب پنهان است و دسترسی به او ممكن نیست و باید به قرآن و احادیث ائمه و پیامبر مراجعه كرد خوب پدر آمرزیده ها پس باز به حرف ما رسیدید.
مهدی از میان شما به پشت پرده غیب رفت و جانشینی نگذاشت و شما را بی رهبر گذاشت شما این حق را به مهدی میدهید از عدالت خدا هم بدور نمی دانید خوب پس چرا وقتی می گوئیم پیامبر خدا (صلی الله علیه وسلم) جانشینی برنگزید و قرآن و سنت را برای ما گذاشت ناراحت می شوید و آبرو درهم می كشید؟
اول شما برای مهدی نایب درست كردید و 70 سال كه عمر یك آدم است مردم را سرگرم كردید و چون زمینه را برای ظهورش آماده ندیدید عمرش را طولانی كردید و نایب را هم مردود دانستید و بالاخره واضح است كه امروز من بدون رهبر هستم شما خواننده هم بدون رهبر هستید ولازم است كه خودمان بنشینیم و رهبر خویش را برگزینیم و انتخاب رهبر را در پرتو هدایتهای قرآن و سنت انجام دهیم همانطوركه برادران اهل تشیع انكار را می كنند و كردند اول خمینی را انتخاب كردند نمایندگان خبرگان را انتخاب كردند اگر مهدی زنده و اوامرش ظاهر باشد كه دیگر نیازی به انتخاب نیست وقتی رهبر الهی درمیان ما باشد ما دیگر كی هستیم كه رهبر انتخاب كنیم وقتی حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) درمیانه صحابه بود كسی انتخاب نمی دانست یعنی چه. هیچكس نمی آمد امیر لشكر را خودش انتخاب كند همه اینها به امر حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را هم مردم انتخاب نكرده بودند این واضح است. او پیامبر و برگزیده الله (جل جلاله) بود خوب حالا كه ما به خود حق انتخاب رهبر را میدهیم چرا به صحابه نمی دهیم؟
این مثل لقمه از پشت گردن خوردن است پس از هزار و یك دلیل آخر می رسند به حرف ما. جای خنده دار قضیه اینجاست كه در كشور ایران وقتی خمینی مرد كسی را به جانشینی خود انتخاب نكرد و شاید خواست خدا بود كه اینطور شود از یك طرف منتظری را بركنار كرده بود و از طرف دیگر جانشین رسمی نداشت و بعد بزرگان ایران آمدند و یك رهبر جدید برگزیدند كه نامش خامنه ای است. خامنه ای حكم رهبری خود را نه از خدا گرفت ونه از مهدی و نه حتی از رهبری قبلی.
خوب آدمهای حسابی آن چیزی را كه غیر ممكن میدانستید و میگفتید محال است پیامبر انجام دهد رهبر شما و رئیس نظام شما انجام داد.
می گویند: اگر خمینی جانشینی انتخاب نكرد برای این بود كه قانون اساسی وجود داشت مجلس خبرگان بود و در سایه دستورات آن رهبر انتخاب می شد كه شد.
در جواب می گوییم ( یعنی قانون اساسی شما از قرآن دقیق تر بود در قرآن آمده كه مسلمانها امور خود را با شوری اداره كنند و بر اساس آن دستور، مردم در امر خلافت شوری كردند و اكثریت قریب به اتفاق بر حضرت ابوبكر متفق شدند. و آنكس هم كه قبول نكرد نه كودتا كرد نه دست به شمشیر برد. یا سكوت كرد یا به سفر رفت. و این قانون شورا است.
البته قصد ندارم وارد سیاست شوم تنها هدفم این است تابیان كنم كه اهل تشیع نمی توانند به عقاید خود جامه عمل پوشانند حتی وقتى حكومت از آن آنها هم باشد نمى توانند. چون با جوهر عقیده آنها، تضاد عجین شده و هر كس میداند كه در عمل دو چیز متضاد واقع نمی شوند. و لو آنكه بصورت تئوری بتوان آنرا بیان نمود.
اما نمی خواهیم از جواب به این سوال كه چرا پیامبر خلیفه ای برنگزید طفره برویم ما دلایل زیادی داریم كه عدم انتخاب جانشین توسط پیامبر را توضیح میدهد از آن جمله.
(1) پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قوم را بدون راهنما رها نكرد زیرا در بین آنها قرآن باقی ماند و این كتاب آسمانی دارای این خصوصیت بود و هست و خواهد بود كه كتابی آسان و قابل فهم و استفاده برای همه است خداوند(جل جلاله ) 4 بار دریك سوره این آیه را تكرارأ آورده است.
(وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ) سورة القمر آية 17 22 ـ 32 ـ40
(و براستیكه آسان گردانیدیم قرآن را برای پند گیری پس آیا هست كسی كه پند گیرد؟)
و این هم ویژگی خاص قرآن است كه نه دستخوش تحریف شده و نه می شود و نه خواهد شد گمان نمی كنیم در این باره كسی جرات كند حرف دیگری بزند پس قرآن و عملكرد رسول خدا كه در كتب حدیث جمع شده چراغی فروزان برای رهنمای امت بودند و این سخن اساسأ غلط است كه بگوییم ( امت چون رمه ای بی چوپان رها شده اند ).
(2) دوماً در قرآن و سنت امر شده كه مسلمانها در امور خویش با یكدیگر مشورت كنند خداوند (جل جلاله) در قرآن میفرماید:
(َأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ) سورة الشوری آية 38
( مومنان) كارهایشان را در بین خویش با مشوره انجام میدهند )
و آنها نیز پس از رحلت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین كردند وعملأ نیز موفق شدند.
-
باید دقت كنیم كه در عدم انتخاب جانشین مستقیم، حكمت بزرگی وجود دارد برای درك آن نیاز به توجه و فهم است:
هنگامیكه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) درقید حیات بودند چند بار برای خود جانشین و نائب برگزیدند مثلأ وقتی برای غزوه ای تشریف میبردند كسی را به جانشینی در مدینه میگذاردند یا برعكس هنگامیكه خودشان با لشكر نمی رفتند كسی را از جانب خود امیر لشكر میكردند. دریكی از این جنگها خالد بن ولید فرمانده سپاه بود او به كفار حمله كرد یكی از كفاركه مرگ خود را نزدیك میدید داد زد:
( لااله الاالله محمد رسول الله )
اما حضرت خالد اعتنایی نكرد و او را كشت وقتی حضرت خالد برگشت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) واقعه را كه شنیدند بشدت ناراحت شدند و چهره شان سرخ شد و بارها به خالد فرمودند ای خالد آیا قلبش را شكافته بودی و دیده بودی كه دروغ می گوید آنقدر این جمله را تكرار كردند تاحضرت خالد در دلش گفت. (ای كاش بس میكردند )
بعد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند كه دیه خون آن فرد را به اهلش بدهند بعد فرمودند.
( خدایا من ذمه خون آن شخص را قبول نمی كنم )
چرا حضرت این حرف را زدند؟ از اول نیز ذمه خون آن شخص بگردن حضرت خالد بود از اول هم به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) ربطی نداشت؟ نه اینطور نیست بهرحال خالد امیرمنتخب حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و به زبان دیگر جانشین ایشان در بین لشكر بود پس دستور خالد مثل دستور پیامبر بود و عمل او عین عمل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).
لذا حضرت خالد خطا كرد حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) عكس العمل نشان دادند و خطای خالد را اصلاح كردند حالا تصوركنید خالد جانشین آن حضرت پس ازوفات نیز می بودند و فرض كنید.
كه این واقعه پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق می افتاد هیچكس نمی توانست به خالد این برگزیده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اعتراض كند و این عمل حتی بصورت قانون درمیاید. و تصور كنید خالد نیز برای خود جانشینی برمیگزید و او هم فقط یك خطا میكرد و به همین ترتیب تا امروز این جانشینان رسمی بنظر شما چند خطا میكردند همه این خطا ها قانون میشد؟
شیعه متوجه این نكته شده كه سعی كرده جانشینان پیامبر را معصوم از خطا معرفی كند اما این نادرست است زیرا اولأ عملأ خلاف این اتفاق افتاده و خالد(رضی الله عنه) برگزیده رسمی پیامبر اشتباهی كرد كه رسول خدا را به خشم آورد و ثانیأ انسان درصورتی می تواند از خطا مصؤن بماند كه بوحی مرتبط باشد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم اگر با وحی سر وكار نداشت دچار خطا می شدند بطور مثال ایشان می خواستند سرقبر منافقین نماز بخوانند كه این آیه نازل شد:
(وَلا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ) (التوبة:84)
و (ای محمد ) برسرمرده هیچیك از ایشان (منافقان ) نماز مگذار و نایست برسر قبرشان بدرستیكه آنها كافر به خدا و رسولش شدند و مردند در حالیكه فاسق بودند ) یا این آیه نازل شد:
(عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ) (التوبة:43) خدا ترا ببخشد چرا تا زمانی كه برایت واضح نشده بود كه از بین اجازه گیران كی راست گو وكی دروغگو است به آنها اجازه دادی كه به جنگ نیایند!.
ومثل این زیاد است.
خداوند (جل جلاله) چون كه عمل رسول خود را اسوه مؤمنان مقرر فرموده بود لهذا در هر مورد ایشان را مخاطب میكرد و رفتارشان را درست و بی خطا وصاف می كرد تا برای ما مرجع باشد و مرجع شد و ما میگوییم ایشان معصوم بودند، یعنی ازخطاء وگناه بری بودند.
اما جانشین پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) این امتیاز را نداشت و مثلأ اگر علی جانشین رسمی ایشان می شد این احتمال وجود داشت كه خطای كند كه بعدأ بصورت قانون در آید و تازه گاهی خطاها در سلسله جانشینها می توانست 180 درجه باهم فرق كند و ما را دچار سردرگمی نماید به این صورت كه این احتمال وجود داشت كه امام حسن كاری كند كه امام علی خلاف آنرا كرده و یا امام حسین كاری كند كه حسن نكرده و به این صورت عوض یك رهبر 100 رهبر داشتیم كه هركسی به فتوای خود عمل میكرد و مسلمانان حیران می شدند وعملأ هم تاریخ شیعه با این مشكل روبروست كه توضیح دهد. چرا علی با معاویه جنگید و پسرش با معاویه صلح كرد عالمان شیعه برای توجیه این رفتار متضاد مجبور شدند كتب قطوری بنویسند كه تازه خواننده كنجكاو را قانع نمیكند.
به این دلیل ساده است كه پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم) كسی را پس از خود برنگزید تا مبادا خطایش بنام اسلام تمام شود امروز ما در یك مسئله خلافی به قرآن و سنت مراجعه می كنیم و رای هیچ شخصیت دیگری حتی شخصیتی چون ابوبكر (رضی الله عنه) درمقابل قرآن و سنت برای ما سند نیست و خود را ملزم به پیروی صد درصد ازهیچكس جزقرآن و سنت نمی دانیم.
عالمان مذهب تشیع برای آنكه جواب اشكال را بدهند خود را بورطه ای بس خطرناك انداخته اند یعنی مدعی شدند كه جانشینان پیامبر معصوم یعنی بری ازخطا بودند و بواسطه الهام با الله(جل جلاله) درتماس بودند و فرق الهام و وحی را در این میدانند كه در وحی می توان فرشته را دید و صدایش را شنید و درالهام فقط صدایش شنیده می شود وخودش قابل رویت نیستند به این ترتیب خاتمیت پیامبر(صلی الله علیه وآله و سلم) و جامعیت قرآن را عملأ منكر شده اند هرچند كه بظاهر به آن اعتقاددارند.
خاتمیت پیامبر را از اینرو منكرند كه بهر حال باور دارند.
خداوند (جل جلاله) پس از حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم ) ازطریق فرشتگان با جانشینان او درتماس است همانگونه كه با جانشینان موسی(علیه الصلاه والسلام) تماس داشت حالانكه نوع تماس اهمیتی ندارد؟! می خواهد با وحی باشد یا با الهام یا فاكس یا تلفن نتیجه مهم است مهم این است آنها می خواهند بگویند كه ارشادات الهی برخلاف عقیده ما جامع نشده و باز بطریقی دیگر درحال تكمیل است و این انكار اصل خاتمیت پیامبر و جامعیت قرآن است و عجیب اینكه آنها به كتب الهام شده دیگری چون حفر و جامعه و صحیفه فاطمیه معتقدند انا لله واِنا اِليه راجعون. تمامی این مسائل از آنها سرچشمه گرفته كه ایشان جانشینی علی را اصل قرار داده و برای دفاع از این اصل دیگر برایشان اهمیتی ندارد كه حتی اگر بنوعی مجبور به انكار خاتمیت پیامبر یاكامل بودن قرآن شوند.
با این بحث معلوم شد كه چرا پیامبر جانشینی تعیین نكرد اما باز دلیل را تكرارمی كنیم:
(چونكه جانشین باوحی مرتبط نبود و احتمال داشت در حكمی خطاكند و این خطا درصورتیكه او بر گزیده پیامبر میبود به دین برمیگشت )
واین توضیح شیعه كه می گویند جانشینان پیامبر معصوم و با خدا درتماس بودند را نمی پذیریم زیرا اگر قبول كنیم باید آیه 40 از سوره احزاب را منكرشویم
(مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ) (الأحزاب:40)
(نیست محمد پدر هیچیك از مردان شما و اما فرستاده خدا و آخرین پیامبران است. )
و اگر بگوییم «هم این آیه را قبول داریم و هم نازل شدن الهام برعلی را دوگانه گوئی كرده ایم و ما دینی كه دوگانه گوئی و تضاد در آن باشد را قبول نداریم زیرا الله فرموده است:
(وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) (النساء:82)
واگر كتاب آسمان دستورات دینی از جانب كس دیگری غیر از الله می بود حتمأ و صد در صد در آن اختلاف و تضاد فراوانی پیدا می كردند.
یعنی اگر از طرف خدا نباشد حتمأ می توان درآن تضاد یافت.
چرا عجله كردند؟
و ایراد می گیرند( اگرصحابه ریگی به كفش نداشتند چرا هنوز كه جسد پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم ) روی زمین بود به تكاپو افتادند تا جانشین انتخاب كنند علت این شتاب چه بود؟ )
ما نمی دانیم از این حرف چه منظوری دارند؟ این حرف چه معنی دارد؟
مسئله عوام فریبی و ترس دركار نبود كه تندی یا كندی عمل در سر نوشت علی تاثیری داشته باشد چونكه برادران شیعه ما خود می گویند كه در غدیر خم تمام مردم شنیدند و دیدند پیغمبر علی را به جانشینی برگزید اما در شورای سقیفه كسی دم نزد حتی از عامه مردم همه صدایی در نیامد. بنابراین گردانندگان پشت صحنه نگران این نبودند كه( تأخیر در انتخاب جانشین احتمال ازدیاد محبوبیت علی را بهمراه بیاورد.)
مگرخارج از شهر لشكری به كمك علی میامد كه صحابه شتاب كنند؟
این ایراد اصلأ یك عوام فریبی برای بد نام كردن یاران پیامبر است وگرنه این عجله در سر نوشت علی بی تاثیر بوده است. بیایید فكركنیم مثلأ اگر پس از دفن حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) بفكر انتخاب جانشین میافتادند چه میشد؟ باز حضرت علی ( رضی الله عنه )شانسی نداشت حد اكثر كاری كه علی (رضی الله عنه) میتوانستند بكنند این بود كه چیزی را كه 70 روز پیش همه شنیده بودند را دو باره باز گوكنند آنها كه حرف محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) را قبول نكردند مسلمأ بازگوئی علی را نیز پشت گوش میانداختند. این را شیعه می گوید كه «آنها در70 روز پیش همه با علی بیعت كردند وبه جانشینی او اقرار نمودند ولی در شورای سقیفه یعنی 70 روز بعد نقص عهد كردند.
مردمی كه گوش شنوا به حرف رسول خدا نداشتند مسلمأ سخنرانی علی را هم قبول نمی كردند كما اینكه به ادعا منابع شیعه روزهای بعد علی اعتراض كرد انكار و تغییری در اوضاع پیدا نشد.
پس تاجیل یا تاخیر درانتخاب جانشینی برای علی (رضی الله عنه) علی سویه بود. ومشخص نیست كسانیكه این ایراد را علم می كنند اگر قصد فریب دادن و بازی كردن با احساسات مردم را ندارند پس چه مقصدی دارند؟
اما با این وجود برای آنكه كسی از این نظر نیز سوء استفاده نكند علت شتاب صحابه را بروایت تاریخ ذكر می كنیم:
روز وفات پیامبر حضرت سعد بن عباده رهبر یك گروه از انصار همراه یاران خود در محلی بنام سقیفه بنی ساعده بودند و حضرت سعد برای یارانش و بقیه انصار حاضر در محل گفت كه باید جا نشین پیامبر را از بین مردم مدینه انتخاب كنیم و خود را كه رئیس پیر انصار بود، ارجح به این مقام دید. بزرگان مهاجر تا آن لحظه به این فكرنبودند و شاید اگرعمل حضرت سعد نبود انتخاب جانشین به بعد از دفن رسول خدا موكول می شد. اما این حركت ناگهانی سعد همه را وادار به مداخله كرد زیرا كبار مهاجران سعد را برای این كار ارجع نمی دیدند. این فقط عقیده مهاجرین نبود گروه بزرگی از انصار نیز برهمین رای بودند پس بدون دعوت و برنامه قبلی بزرگان مهاجر وارد محل اجتماع طرفداران سعد در سقیفه شدند و از قبل توطئه ای دركار نبود و اصلأ كسی آنجا حرف علی را نمی زد و بهر حال جر وبحث و مباحثه زیاد شد امابه نتیجه ای نرسیدند یعنی حضرت سعد برحرف خود پافشاری كرد. اما فایده ورود مهاجرین به صحنه این بود كه خیلی از انصار حرف و استدلال مهاجرین را پذیرفتند.
و ابوبكر كه توسط عمر پیشنهاد شده بود را به خلافت برگزیدند. اما سعد مخالفت كرد از این رفتار حضرت سعد و مخالفت او با مصوبه شوری می توان حق را به آنهایی داد كه معتقد بودند از سعد بهتر برای این مقام ابوبكر است. و از رای اكثریت انصاربه ابوبكر می توان در یافت كه آن بزرگواران نیزبه این نكته توجه داشتند و از رای انصار به ابوبكر متوجه این نكته و حقیقت عظیم می شویم كه شاگردان مكتب محمدی چگونه تربیت شده بودند كه درآن محیط جاهلی و قومی رای به فردی از كشور دیگردادند.
( امروز ایران كه اسلامی است بر اساس قانون اساسی آن، مسلمانی كه از كشور دیگر باشد نمی تواند رهبر ایران شود. ) و الا اگر همه انصار بدور حضرت سعد بن عباده جمع می شدند.
مسلماً مهاجرین قدرت این را نداشتند مخالفت كنند و خلافت بدست انصار میافتاد كسی كه صحابه پیامبر را به مقام پرستی وقبیله پرستی متهم می كنند خوب است در این رفتار انصار دقت كند و ببیند كه آنها چگونه خلافت كه دردسترشان بود را به فردی از قبیله ای دیگر و از وطن دیگردادند. آیا پس از این رای می توان انصار را متهم كرد كه حرف رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) را در مورد حق علی نپذیرفتند و دادند كسی دیگری بخورد. مثل این است كه گفته شود.
( دزدی مال دزدیده و در راه خدا بخشید ) حیرت آور است این استدلال آنها.
بنابراین اگردرانتخاب رهبر عجله كردن گناه بود متوجه همه اصحاب نیست بلكه فقط حضرت سعد بن عباده (رضی الله عنه) مسئول آن است هرچند اول ثابت كردیم كه دراین عجله كردن هیچ توطئه ای مد نظر نبوده است البته ما این جسارت را در حق حضرت سعد بن عباده نمی كنیم او اجتهاد كرد كه بهتر است خویش رهبر شود.
این موضوع را با افراد قبیله اش درمیان گذاشت و اگر بگویم چرا حرص داشت وهول زد جواب این است كه درزمان پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) مردم بر سر جسد مرده گریه نمی كردند وسینه نمی زدند و اینكارها را جاهلیت میدانستند و جسد پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) برروی زمین همینطور نیافتاد بلكه بهترین افراد خانواده اش مشغول غسل وكفن حضرت بودند لذا اگر سعد به كار دیگری بپردازد چه ایرادی بر اوست.
دراینجا ما می پرسیم چرا حضرت علی به شوری نیامد تا جلوی انحراف را بگیرد اقلأ بیاد مردم بیاورد كه در70 روز پیشتر در غدیر خم چه گفته اند چه و چه شنیده اند. مسئله شوری كه مخفی نبود او هم می توانست مثل بقیه و با عجله به آنجا برود . آیا كدام امر مهم تر بود؟
( غسل دادن جسد پاك پیامبر یا جلوگیری از انحراف عظیم امت. )
حضرت علی می توانست كسی دیگری از فامیل پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) را مسئول غسل كند و خودش هم بیاید یا حد اقل آن 4 تا 12 نفر طرفدار علی چرا در جلسه حاضر نشدند و اگر شدند پس چرا چیزی نگفتند؟ بنی هاشم كجا بودند؟ آیاهمه اینها دلیل براین نیست كه اصلأ ادعا دروغ است.
وحضرت علی خودش ادعا نمی كرده كه خداوند (جل جلاله) او را جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) كرده است ؟
شاید كسی بگوید آخر چطور انسان امرغسل پیامبر را رها كند مگر علی مثل سعد بود كه فكر و ذكرش خلافت باشد.
جواب این است كه مسئله خلافت در اینجا بعنوان یك مقام مطرح نیست بلكه یك وظیفه و یك امرمهم عبادی مورد بحث است لهذا حضرت علی (رضی الله عنه) اگرمیدید كه امت دارد دچار انحراف می شود و زحمات طاقت فرسایی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم ) از بین میرود ناچاراً باید به شوری میامدند واقلأ حرف خود را میگفتند. و اصولأ عجله در انتخاب رهبرعیبی ندارد اگر داشت در روز مرگ خمینی روز نامه های كشور همزمان با اعلان مرگ خمینی اعلام نمی كردند كه مجلس خبرگان تشكیل جلسه داده و خامنه ای را بعنوان رهبر برگزیده است.
اعضای شورای خبرگان مثل باد از همه جای ایران آمدند تهران حتی سر مرده خمینی هم نرفتند (باز صحابه كه اول سر جسد حضرت رفتند) اول رفتند جانشین انتخاب كردند حتی دختر خمینی هم پیش از آنكه به فكر پدر باشد به فكر برادر بود و فردای مرگ خمینی و قبل از دفن او به یك خبرنگار آمریكائى گفت ( پدرم گفت كه برادرم پس ازمرگ او میتواند وارد جهان سیاست شود پس می بینیم كه اینكار بد نیست كه آدم در انتخاب رهبر بعدی عجله كند اگر بد بود علمای شیعه پس از 14 قرن ازكار صحابه تقلید نمیكردند.
وقتی خمینی مرد رفسنجانی در آنجا حاضر بود رو به زنان خانواده اش كرد وگفت:
( ساكت باشید باید در فكر این باشیم كه نظام را حفظ كنیم نظامی كه خمینی موسس آن بوده.)
پس می بینید با همه علاقه به گریه وزاری وقتی مصلحت ایجاب كند و موضوع انتخاب جانشین درمیان باشد حتی زنان از گریه وزاری منع می شوند.
اما باز هم میگویم كه عموم صحابه در انتخاب جانشین عجله خاصی نشان دادند و اگر نبود عمل حضرت سعد بن عباده شاید اینكار را به بعد از دفن آن حضرت محول میكردند.
اما بهر حال به جنازه حضرت نیز بی اعتنایی نشد پس از پایان كار در شورای سقیفه صحابه برگشتند و منتظر ماندند تا مردم از حومه مدینه نیز بیایند و سپس جسد پاك حضرت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم) را دفن كردند.
بهر حال چه انتخاب قبل از دفن چه پس از دفن شانس حضرت علی را زیاد وكم نمی كرد این نكته ای است كه ما می خواستیم در این گفتار ثابت كنیم و همراه آن نیز این را تكرار كنیم كه ایرادی كه در مورد عجله كردن میگیرند یك نوع جوسازی است تامردم گمان كنند كه صحابه برای خوردن حق علی عجله كردند و دست یكی نمودند و تا مردم فكر كنند كه آنها اعتنایی به حضرت رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) نداشتند یا تصور كنند كه توطئه ای در كار بوده است.
قرآن و مخالفان صحابه
خداوند در قرآن می فرماید: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاهِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْأِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَأَجْراً عَظِيماً) (الفتح:29) (محمد فرستاده خداست و همراهانش بركفار خشن و در بین خود مهربانند و می بینی آنها را در حال ركوع و سجده كه جویای فضل خدا و خشنودی اویند اثر سجده درچهره های ایشان مشهود است داستان ایشان در تورات و انجیل است ایشان (صحابه) مانند زراعتی هستند كه ساقه سبز خود را بیرون دهد و پس قوی گرداند آنرا و پس محكم بایستد برساقه خود و زراع را به شگفت و كافران را به خشم آرد و الله به مومنان نیكوكار ایشان وعده مغفرت و پاداش عظیم میدهد )
( والذين معه ) یعنی كسانیكه با اویند یعنی یاران او را خداوند (جل جلاله) به صفاتی ارزنده وصف نموده است از جمله:
آنها در مقابله باكفار سخت و خشن اند.
و در بین خود مهربانند.
و سپس می فرماید آنها مردمانی اند كه زیاد نماز می خوانند وعلاوه می نماید كه هدف آنها از این ركوع و سجده جلب رضای الهی است یعنی الله گواهی به حسن نیت و اخلاص آنها میدهد.
و بعد میافزاید كه قیافه آنها از اثر سجده نورانی است. و بلاخره به آنها وعده میدهد كه مغفرت و پاداش بزرگ در انتظار صالحین آنها است.
خداوند صحابه را به نهالی تشبیه می كند كه كم كم رشد نموده شاخ و برگ میدهد وكفار از این رشد به غیض میایند در عمل صحابه نیز چون نهالی تازه پا بودند و سپس مدینه را گرفتند و بعد مكه و بعد خیبر و یمن و شبه جزیره عرب را و بعد ایران و مصر و روم را و از این درخت پرشاخ و برگ كفار به خشم آمدند.
استنباط امام مالك از این آیه این است كه هر كسی به همراهان محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) یعنی صحابه رضی الله عنهم خشم و غیض داشته باشد كافر است.
دراینجا شاید كسی از اهل تشیع بگوید :
تو اول برادری خودت را ثابت كن و بعد تقاضای ارث بنما ما اصلأ قبول نداریم كه عمر و ابوبكر و دیگران اصحاب رسول خدا بوده اند ما قبول نداریم كه این آیه در باره آنها ست.
اما با هر چه میشود شوخی كرد با قرآن نمیشود قرآن خودش متونش را تفسیر میكند ما با مراجعه به یك آیه دیگر ثابت می كنیم كه ابوبكر یار رسول خدا بود و آنها نیز ناچار به قبول این حقیقت هستند الله (جل جلاله) می فرماید.
(إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا ) سورة التوبة آية 40
یعنی آن هنگام كه محمد میگفت به یارش غم مخور به یقین خداوند باماست.
این آیه مربوط به هجرت حضرت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) از مكه و پناه گزینی او در غار ثور است و بدون نزاع و اختلاف همه معتقدیم به اینكه یار و رفیق غار رسول حضرت ابوبكر بوده است منتهی با این فرق كه دشمنان ابوبكر می گویند ایشان بی صبری بخرچ داد و ترسید و دوستان ایشان می گویند ابوبكر (رضی الله عنهم) شجاعت به خرچ داد وغم خوار رسول بود كاری نداریم كه حرف كی درست است مهم این است كه باید قبول كنیم و هر دو گروه هم قبول دارند كه هم صحبت رسول ابوبكر بوده است پس درمعنی آیه (محمد رسول الله والذین معه ) كه ذكرش رفت. بودن تردید ابوبكر نیز شامل ( والذین معه ) است. ابوبكر رفیق حیات آن حضرت بود كسی قدرت انكار اینرا ندارد. آیه این را می گوید تاریخ این حرف را میزند. و جز جاهل كسی منكر آن نیست و این هم آیه دیگر كه شاهدی بر ادعای ماست.
( لَكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) التوبة آية 88ـ89
اما پیامبر و كسانیكه همراه اویند (صحابه ) جهاد می كنند با مالها و جانهای خود و آنها بر ایشان نیكی هاست و این گروه رستگار و نجات یافته اند.)
خداوند برای آنها بهشتهای كه در زیر آنها رود ها جاریست مهیا كرده و جاودان در آن بمانند آن پیروزی بس بزرگ است و باز خداوند (جل جلاله) میفرماید.
(لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ) (الحشر:9)
(مال فی) برای فقیران مهاجری است كه از دیار و مالهای خود اخراج شدند در حالیكه جویای فضل خدا و خشنودی اویند و نصرت میدهند خدا و رسولش را آنها همانا كه را ستگویند ! .
خوب حالا سوال دیگری از مخالفان می كنیم اگر آنها قبول ندارند كه این همه آیات در حق صحابه باشد پس باید بگویند در حق كی است ؟ بالاخره خداوند از مهاجرین و از مجاهدین و از مومنین سخن می گوید منظور خدا (جل جلاله) چه افرادیست ؟ لابد مثل همیشه می گویند منظور همان 4 صحابه ای هستند كه از نظر آنها یاران صادق علی بودند و مرتد نشدند یعنی حضرت بلال و ابوذر و سلمان و مقداد رضی الله عنهم اجمعین .
مایه تأسف است كه می بینم بعضی از صحابی كه شعیه قبول دارد مشمول این آیه نمی شوند مثلأ :
حضرت بلال مالی نداشته یك برده بوده كه حضرت ابوبكر او را خرید و آزاد كرد .
حضرت ابوذر اصلاً از مكه اخراج نشده و خودش با اراده خود از جایی دیگر آمده و سپس به جای خود برگشته و قبیله خود را مسلمان كرد .
حضرت سلمان هم یك برده بود و از مكه اخراج نشد بلكه در مدینه سكنی داشت و مجبور نشد بخاطر ایمان به رسالت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) مالش را رها كند بلكه حتی بفضل خدا او از مال و كمك مسلمان دیگر مستفید گشت و آزادی خود را بدست آورد.
البته زبانم لال شود اگر قصد توهین به صحابه را داشته باشم یا از ارزششان بكاهم بلال اگر مشمول این آیه نیست مشمول دهها آیه دیگر است. و قهرمانی او در پایداری برتوحید هرگز فراموش شدنی نیست وبه همچنین حضرت سلمان فارسی وحضرت ابوذر رضی الله عنهم .
ما فقط میخواهیم بگوییم چقدر عالمان شیعه از قرآن دور و به متن آن نا آگاه اند و نمی خواهند یا نمی توانند بدرستی مفهوم و مقصود آیه را درك كنند .
پس خلاصه كلام اینكه ناچاریم قبول كنیم همانهای كه در نظر آنها متهم بدروغ و نفاقند مشمول متن آیه اند و علاوه بر این خداوند می فرماید . < |