مستندات

  مستندات
5- عمر فاروق رضي الله عنه دومين جانشين پيامبر صلي الله عليه وسلم
 

امير المومنين عمر فاروق  رضي الله عنه

دومين جانشين پيامبر    صلي الله عليه وسلم

نقش انتخاب حضرت عمر  رضي الله عنهبه خلافت در مقطع حساسي از تاريخ اسلام

ابوبكر رضي الله عنه در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه با آراي عمومي عمر   رضي الله عنهرا براي جانشيني خود انتخاب كرد. ابوبكر اگر چه به لياقت شايستگي عمر رضی الله عنه اطمينان داشت و او را بخوبي مي شناخت با اين وجود او را به مقام خلافت انتصاب نكرد بلكه بخاطر احترام به افكار عمومي به آراي مردم مراجعه نمود و پس از اينكه از بزرگان مهاجر و انصار نظر خواهي كرد به جانشيني سيدنا عمر وصيت كرد و متن وصيت نامه را در ملاء عام براي مردم خواند و به مسجد رفت و خطاب به مردم چنين گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشان خود براي بدست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده ام بلكه منتخب من عمر است مردم يكصدا جواب دادند: «سمعنا و اطعنا» -شنيديم و اطاعت كرديم- و در كتاب اخبار عمر ص 61 آمده است كه حضرت علي مرتضي فرمود: «ما جز به عمر به كسي ديگر راضي نيستيم.[1]

نويسنده و حقوقدان معروف شيعه سيد امير علي در كتاب «روح الاسلام» مي نويسد ابوبكر قبل از فوت عمر را به جانشيني انتخاب كرد و اين مطلب به وسيله عامه مردم از جمله اهل بيت محمدصلي الله عليه وسلم پذيرفته شد.»[2]

ابوبكررضي الله عنه بخوبي مي دانست كه فاروق اعظمرضي الله عنه مردي قوي، قاطع و صبور است كه توانايي گرداندن چرخ عظيم خلافت و تاب و تحمل مشقات آن را دارد و مي تواند در حساس ترين برهه از تاريخ، دين جديد و ملت نوپا را در سپيده دم فتوحات بزرگ رهبري كند.

در آن وقت دو ابر قدرت بزرگ تاريخ –امپراطوري روم و امپراطوري ساساني- در آستانه سر تسليم فرود آوردن، در برابر حكومت اسلامي بودند، و ثروت و خزاين آنها و اسباب رفاه و جامعه متكبر آنها در شرف انتقال به ملتي بود كه از قرنها با زندگي صحرايي و چادر نشيني عادت كرده بودند و با زندگي شهري و تمدن مدرن آن زمان آشنايي نداشتند تا جايي كه وقتي در عراق براي اولين بار كافور را ديدند فكر كردند نمك است و چه بسا كه بعضيها آن را در خمير آرد نريخته باشند![3]

و از سوي ديگر اين امت فاتح با مشكلي ديگر مواجه بود و آن اينكه چگونه مي تواند هم زندگي نمونه ديني و سلحشوري عربي و حفظ ارزشهاي اسلامي و سنتهاي پيامبر صلي الله عليه وسلم را داشته باشد و هم شهرهاي پهناور فتح شده و رهبري ملتهاي متمدن را كه فرهنگ و تمدني متفاوت و پيشرفته داشتند را اداره كند.

با در نظر گرفتن همه‌ي اين شرايط به اين نتيجه مي رسيم كه انتخاب عمر رضي الله عنه انتخابي بموقع و موفق و الهام شده از جانب الله بوده است و بدينوسيله خداوند اين دين را مورد لطف خود قرار داده و خواسته است آن را بر تمام اديان غالب گردانيده و بر جهان پهناور و جامعه بيمار و قدرتهايي كه زمام بشريت را بدست گرفته و آزادي آنها را سلب كرده بود، پيروز بگرداند.

سيدنا عمر رضي الله عنه يگانه هماورد شايسته و امين توانايي بود كه در تحقق بخشيدن اهداف اسلام و آرمانهاي پيامبر و جانشين وي بي همتا بود.

حضرت عمر رضي الله عنه محبوبيت خاصي در قلوب مسلمين داشت و در عين حال از چنان ابهتي برخوردار بود كه جلو هرگونه خودسري را مي گرفت كه بهترين نمونه آن بركنار نمودن خالد بن وليدرضي الله عنه از سمت فرماندهي سپاه اسلام بود. آري همان خالد كه رسول اللهصلي الله عليه وسلم او را شمشير خدا لقب داده بود. خالد بر اثر فتوحات و پيروزيهاي پي در پي زبانزد خاص و عام بود. حضور او در جنگها نشانه‌ي پيروزي محسوب مي شد. بنابراين وجودش را هاله اي از حس سرافرازي فرا گرفته بود. ماجراي عزل او روزي صورت گرفت كه مسلمين بيش از هر روز ديگر به او نياز داشتند. حكم عزل وي درست هنگامي به او ابلاغ شد كه سپاه اسلام در برابر روميها در روز جنگ يرموك صف كشيده بود. حضرت عمر رضي الله عنه اين سرباز با نفوذ و متهور را بركنار نمود و بجايش ابوعبيده را به فرماندهي لشكر اسلام برگزيد. خالد كه فرماندهي بي نظير بود و برق شمشيرش عراق و سوريه را به اسلام پيوند داده بود بدون هيچگونه واكنشي در برابر اين فرمان خاضعانه گفت: «سمعناو طاعتا لامير المومنين»؛ فرمان امير المومنين را از دل و جان پذيرا هستم.[4]

و هنگامي كه يكي از سربازان به وقوع فتنه و مصيبت بر اثر اين تغيير اشاره كرد؛ خالد در پاسخ گفت: «تا زماني كه عمر زنده است از فتنه و آشوب نشان و اثري نخواهد بود»[5]

اين حادثه از سويي عشق خالد به حقيقت و تسليم او در برابر فرمان خليفه محبوب را نشان مي دهد كه نظيري در تاريخ فرماندهي نظامي ندارد و از سويي ديگر قدرت و شكوه خلافت سيدنا عمر رضي الله عنه و تسلط او بر اوضاع را به نمايش مي گذارد.

همچنين ماجراي محمد فرزند عمرو بن عاص فاتح و استاندار مصر قابل اهميت است. در مدتي كه عمرو بن عاص استاندار مصر بود يكبار مسابقه اسب دواني برگزار شد. در اين مسابقه اسب محمد در دست يكي از سواركاران بود در جريان مسابقه يكي از اسبها كه شباهت زيادي به اسب محمد داشت از بقيه اسبها سبقت گرفت محمد كه در جمع تماشاچيان قرار داشت فكر كرد كه اسب اوست، لذا گفت: به پروردگار كعبه سوگند كه اسب من جلو افتاد. اما صاحب اصلي آن اسب كه مردي مصري بود، فرياد زد بخداي كعبه سوگند كه اسب من برنده شده است؛ محمد بن عمر از خشم تازيانه اي به آن مرد زد و گفت: بگير، من اشراف زاده هستم. آن مرد به حضرت عمر شكايت برد وي عمرو بن عاص و فرزندش را به مدينه احضار كرد و پس از محاكمه به مرد مصري گفت: اين تازيانه را بگير و اشراف زاده را بزن! و سپس به عمرو گفت: اي عمرو! از كي مردم را برده قرار دادي؛ حال آنكه از مادر آزاد متولد شده اند؟[6]

سيدنا عمر رضي الله عنه و حفظ زندگي ساده سلحشوري فاتحان عرب

امت اسلامي عرب دشوارترين مراحل زندگاني خود را پشت سر مي گذاشت، و مسلمين رفته رفته از صحراي خشك عربستان و زندگي چادر نشيني و چوپاني و گوشت شتر خوردن خارج شده و در دنياي جديد و تمدن پيشرفته ايران و روم قدم مي گذاشتند. عربها بدن تجربه قبلي با چنين زندگي نويني مواجه شدند و طبيعي بود كه در برابر آن، تا حدي سر تسليم فرود آوردند و تحت تاثير آن قرار گيرند و رفاه طلبي و بهره گيري از دنيا را، از آنان بياموزند.

اما سيدنا عمر براي مسلمين در سادگي و بي تكلفي و بي رغبتي در مظاهر دنيا، بهترين نمونه و الگو بود. او با تيزبيني، هرگونه تغيير در زندگي آنان را، در حالي كه معرض سيل خروشان فتوحات و غنايم قرار گرفته بودند، زير نظر داشت و دقيقا مورد محاسبه قرار مي داد.

در كتاب «البدايه و النهايه» پيرامون سفرتاريخي عمر به بيت المقدس آمده است: «به فرماندهان ساير بلاد اطلاع داده شد كه خليفه را در «جابيه» ملاقات كنند، وقتي به حضور خليفه رسيدند، جامه هاي ابريشمي پر زرق و برق به تن داشتند اين منظره به شدت عمر رضي الله عنه را دگرگون ساخت و خواست كه آنان را تنبيه كند اما آنان عذر آورده و گفتند: همراه جامه هاي ابريشمي بالاپوشهاي زرهي بر تن دارند و براي حفظ روح نظامي و سلحشوري به آن نياز دارند، و لباس تنها براي تجمل نيست بلكه لباس رزم نيست هست و گفتند: آنان فرزندان عمر و تربيت شده مكتب پيغمبرند. با شنيدن اين سخنان عمر آرام گرفت و سكوت كرد.[7]

طارق بن شهاب مي گويد: حضرت عمر رضي الله عنه در سفر شام خواست از نهر آبي عبور كند از مركب پايين آمد و بدون تكلف كفشهاي خود را بيرون آورد و بدست گرفت و مهار شتر را گرفت و از آب عبور كرد. ابوعبيدهرضي الله عنه به او گفت: اي امير مومنان شما امروز از نظر مردم اين منطقه مرتكب كار شگفت انگيزي شديد حضرت عمر دست بر سينه او زد و گفت: «كاش كسي ديگر اين حرف را مي گفت اي ابوعبيده نه تو! شما اعراب كمترين و حقيرترين اقوام بوديد خداوند بوسيله اسلام شما را عزت بخشيد و هرگاه جز اسلام به وسيله اي ديگر عزت كنيد ذليل خواهيد شد.[8]

سيدنا عمر رضي الله عنه به بعضي از كارگزاران عرب خود كه در شهرهاي عجمي ها بودند، نوشت: «از تن پروري و تقليد از طرز پوشاك عجم اجتناب كنيد، خود را با آفتاب سوزان عادت دهيد، سخت كوش و مقاوم باشيد، با لباس درشت و ساده عادي باشيد، تير اندازي و اسب دواني و سلحشوري را لازم بگيريد.[9]

نيز اين گفته –كه بيانگر عزم آهنين و نظارت اخلاقي وي است- از وي منقول است: «همانا غنچه اسلام شكفته شد و قريش مال خدا را امداد و كمك حساب مي كنند و از اداي فرايض آن غفلت مي ورزند، آگاه باشيد تا عمر زنده است، چنين چيزي ممكن نيست، من گردن و كمر مردم قريش را مي گيرم و مانع افتادن آنها در آتش مي شوم.

نمونه ديگري از سياستهاي حكيمانه و بينش عملي و مردم شناسي او اين بود كه بزرگان صحابه را در مدينه نگه داشت و از پراكنده شدن آنان جلوگيري كرد و به آنان گفت: «خطرناكترين ضربه بر اين امت پراكنده شدن شما در بلاد ديگر است» او معتقد بود، اگر در اين باره تساهل شود در كشورهاي فتح شده فتنه و آشوب بپا خواهد شد و مردم گرد شخصيتهاي متفاوت جمع شده و سپس در باره آنان شك و شبهاتي ايجاد مي شود و در نتيجه گروهها و احزاب گوناگوني تشكيل مي شود و اين موجب هرج و مرج و بي نظمي و چند رهبري مي شود. حقوقدان و نويسنده معروف شيعه سيد امير علي –يكي از تواناترين نويسندگان مسلمان به زبان انگليسي- در وصف عمر رضي الله عنه بحق گفته است: «حكومت كوتاه ابوبكر بيش از آن درگير آرام كردن قبايل بيابان نشين بود تا بتواند فرصتي براي تدوين آيين نامه منظمي جهت ايالات مختلف اسلامي و فتح شده، داشته باشد. اما در عهد زمامداري عمر رضي الله عنه كه مردي واقعا بزرگ بود، بي وقفه رفاه ملتهاي تابع كه مشخص كننده حكومتهاي مسلمين صدر اسلام بود آغاز شد.[10]

وي در كتاب ديگرش مي نويسد: نشستن عمر به خلافت، منافع بيشماري براي اسلام داشته است. او پايه‌ي اخلاقش بر اصول محكم و غير قابل تزلزلي قرار داشته و در عدل و داد شديد و سخت و فعاليت و پشت كارش خستگي ناپذير و بالاخره ساختمان روحي وي قوي و محكم بوده است.[11]

سپس مي افزايد: «او شديد و سخت، ولي ناشر عدل و داد بود. دورانديش، به روحيات مردم كاملا آشنا و بويژه براي رياست و پيشوايي اعراب وحشي و خونخوار بسيار مناسب و شايسته بوده است. اين مرد زمام امور را سخت و محكم بدست گرفته و در آن موقع كه يك مشت اعراب صحرا نورد و مردم نيمه وحشي مواجه با تجمل و تفنن و هوس رانيهاي اهالي بلاد و شهرها شده بودند از اشاعه‌ي فساد اخلاقي و نشر ملاهي و مناهي در ميان آنها شديدا جلوگيري نمود. هميشه خود را در دسترس حتي پست ترين رعاياي خود بدون هيچ نگهبان و پاسباني از منزل بيرون مي رفت و اطراف و جوانب شهر را مي گشت. اين بود وضع بزرگترين و مقتدرترين زماني كه گفتيم.[12]

سر ويليام ميور (sir wiliam muir) مي نويسد: عمر رضي الله عنه بعد از رسول اللهصلي الله عليه وسلم بزرگترين فرد در مملكت اسلامي بشمار مي آيد او بوسيله ذكاوت و استقامت خود توانست در مدت اين ده سال مناطق شام، مصر و فارس را در برابر قدرت اسلام خاضع گرداند، كه از آن زمان تاكنون جزو قلمرو اسلام هستند. به رغم اينكه فرمانرواي مقتدر مملكت پهناوري بود، هرگز فراست، متانت و اجراي عدالت در امور كلي و جزئي را از دست نداد او دوست نداشت خود را با لقبهاي بزرگ ملقب كند، غير از لقب ساده و عادي كه «رئيس عرب»[13] بود. مردم از ولايات دور دست براي ملاقات خليفه و امير مومنان مي آمدند و از او سراغ مي گرفتند و از اهل مسجد سؤال مي كردند حال آنكه امير مومنان در مسجد با لباسهاي ساده در ميان مردم نشسته بود.[14]

[دانشمند معاصر شيعه پرفسور مهرين مي نويسد: «عمر شهنشاهي بود كه بجاي تخت مرصع و جواهر آگين، بر روي خاك مي نشست و عوض لباس فاخر كه از شرق و غرب به بيت المال سرازير بود به جامه‌ي وصله دار كه پوشاك مفلس ترين رعيت او بود بدنش را مستور مي نمود و به جاي تاج زرين و پر از جواهر پر بها كه از ايران و رم مي آوردند عمامه اي خشن، به رعب و جلالش مي افزود. با ادني رعيت به درجه مساوي مي نشست و يك بنده حبشي را برادر مسلم خود مي دانست، شهنشاه بود ولي رنج رعيت را داشت و شبها در كوچه هاي مدينه مي گشت كه ضعيفي را حمايت كند و بيوه زني را سرپرستي و ياري نمايد. مي خواست كه رعيتش بجاي اينكه در مقابل او سر فرود آورند به آيين اسلام زندگي كنند، مربي ايتام و غمخوار بيچارگان و مروج عدل و فاتحان روم و ايران بود.[15]

گسترش قلمرو اسلام در زمان عمر    رضي الله عنه

براي نويسنده –هر چند به اختصار و اجمال- ممكن نيست تحليلي در مورد فتوحات بزرگ عهد عمر رضي الله عنه در عمق خاك دو امپراطور بزرگ كه جهان متمدن آن روز را بين خود تقسيم نموده و اداره‌ي سياسي و زندگي مدني و جهت دادن افكار عمومي را در انحصار خود در آورده بودند، داشته باشد. در اين مختصر نمي توان به حدود دولت اسلامي –يا به تعبير صحيح تر خلافت راشده- اشاره كرد و به بيان گشودن كشورهاي جديد كه فاتحان قبلي موفق به فتح آن نشده بودند و تاسيس شهرهاي جديد پرداخت، زيرا محل تفصيل اين وقايع كتابهاي تاريخ عمومي اسلام و كتبي است كه پيرامون سيره عمر رضي الله عنه فاروق و خلفاي راشدين نوشته شده است.[16]

همكاري و تعاون علي با عمر رضي الله عنهما

در اينجا گوشه اي از همكاري عليرضي الله عنه با عمر رضي الله عنه را ياد آور مي شويم و به بيان رابطه و دوستي مخلصانه و صميميت زايدالوصف آنها با يكديگر و همكاري در كارهاي خير و پيش برد اهداف خلافت و خير خواهي آنها مي پردازيم.

نافع عيثي مي گويد: يكبار همراه عمربن خطاب و عثمان و علي بن ابي طالب به محل نگهداري شتران زكات رفتم، عثمان زير سايه نشست و علي در كنار او ايستاد و آنچه را عمر رضي الله عنه مي گفت براي عثمان ديكته مي كرد، اما عمر در آن روز زير آفتاب سوزان ايستاده و از شتران زكات آمارگيري مي كرد و رنگ و دندان و دندان و مشخصات يكايك آنها را پيدا مي كرد و براي ثبت در دفتر بيت المال به علي مي گفت، علي در حالي كه از قدرت كار و اخلاص و امانت عمر رضي الله عنه به شگفت آمده بود به عثمان گفت: در كتاب خدا از قول دختران شعيب آمده است: «يا ابت استئجره ان خير من استئجرت القوي الامين»[17] اي پدر او را استخدام كن چرا كه بهترين كسي است كه مي تواني استخدام كني كسي است كه قوي و امين باشد.

سپس علي با دست خود بسوي عمر رضي الله عنه اشاره كرد و گفت اين است مرد نيرومند و امين. [18]

علي مرتضيرضي الله عنه بهترين مشاور و خيرخواه صميمي عمر رضي الله عنه و قاضي توانا و حكيمي براي مسايل پيچيده بود.[19]حتي از عمر رضي الله عنه نقل شده كه گفت: «اگر علي نبود عمر به هلاكت مي رسيد»[20] نيز در تاريخ و ادبيات ضرب المثل معروفي است كه مي گويند: «قضية و لا ابا حسن لها» مشكلي است كه براي حل آن فردي چون ابوالحسن (علي) وجود ندارد. از پيامبر صلي الله عليه وسلم نقل شده كه فرمودند: شايسته ترين فرد براي قضاوت عليرضي الله عنه است

چون عمر رضي الله عنه به سفر قدس رفت علي مرتضي را جانشين خود ساخت. و عليرضي الله عنه دخترش ام كلثوم بنت فاطمه رضي الله عنهما را به ازدواج عمر رضي الله عنه در آورد.[21] و اين بزرگترين دليل صميميت آنها و احرام عمر رضي الله عنه در نگاه حضرت عليرضي الله عنه مي باشد.

دليل روشن بر صميميت و خلوص عليرضي الله عنه براي عمر رضي الله عنه و مصالح اسلام و مسلمين

آشكارترين دليل بر خلوص علي براي عمر و خيرخواهي صادقانه او براي اسلام و مسلمين، موضع او در جنگ نهاوند[22] و مشوره‌ي مخلصانه اوست. تفصيل داستان از قرار ذيل است:

در سال هجدهم و بنا بر قولي نوزدهم هجري واقعه نهاوند به وقوع پيوست انگيزه اين واقعه آن بود كه بعد از سقوط جلولا و فتح اهواز توسط مسلمين، ايرانيان با پادشاه (شكست خورده) خود يزدگرد كه آن وقت در مرو بود مكاتبه كردند و او را تحريك نمودند. يزدگرد به فرماندهان مناطقي كه ميان خراسان و حلوان و باب و سند بودند در اين خصوص نامه نوشت. لذا سپاهي مركب از يكصد و پنجاه هزار مرد جنگي به سپهسالاري فيروزان در نهاوند گرد آمد، يزدگرد شور دفاع از وطن ساساني و حس ناسيوناليستي آنها را بر انگيخت، پرچم درفش كاوياني كه از نظر ايرانيان پيام آور فتح و پيروزي بود و آتش مقدس كه آن را پرستش مي كردند به همراه آنها بود.[23] يزدگرد مردان شاه پسر هرمز را فرمانده كل سپاه قرار داد و به نهاوند گسيل داشت.[24]

سعد بن ابي وقاص فرمانده لشكر اسلام نامه اي به حضرت عمر رضي الله عنه نوشت و جريان را به اطلاع وي رساند و پس از اينكه نزد وي آمد شفاهي هم توضيح داد و گفت كه مردم كفه اجازه مي خواهند كه پيش از آنكه ايرانيان حمله را آغاز كنند با آنان بجنگند تا بدينوسيله در دل دشمن بيم و ترس بيفكنند.

حضرت عمر اصحاب را گرد آورد و با آنان در اين مورد مشورت نمود و پيشنهاد كرد كه خود شخصا به جبهه برود و اين جنگ سرنوشت ساز را از نزديك رهبري كند. طلحه بن عبيدالله برخاست و گفت: يا امير المومنين راي راي شماست هرآنچه فرمان دهي اطاعت خواهيم كرد. سپس عثمان برخواست و گفت: به عقيده من به استانداران سوريه، يمن و بصره دستور بدهيد تا در راس قواي تحت فرماندهي خود بسوي عراق حركت كنند و خود نيز شخصا همراه با مردم مكه و مدينه حركت كنيد، در كوفه تمام نيروها به هم خواهند پيوست تا به فرماندهي شخص شما به سوي نهاوند رهسپار شوند. پس حضرت علي برخاست و با راي آن دو مخالفت كرد و گفت: صلاح نيست شما مدينه را ترك كنيد، زيرا بقاي شما سبب يكپارچگي و عدم حضور شما موجب آشفتگي و تفرق خواهد بود. اعتقاد من اين است كه شما در مدينه بمانيد و به اهل بصره و ساير لشكريان اسلام دستور دهيد تا با يك سوم از نيروهاي تحت فرماندهي خود به ميدان نبرد حركت كنند. سيدنا عمر مشوره صميمانه سيدنا علي مرتضي را پذيرفت و نعمان بن مقرن مزني را به فرماندهي كل منصوب كرد.[25] متن سخنان حضرت علي در كتاب نهج البلاغه[26] (مجموع سخنان و خطبه هاي حضرت عليرضي الله عنه) مشروحا آمده است در آنجا مي خوانيم: عمر براي حركت به طرف ايران جهت جنگ، با حضرت علي مشورت كرد او فرمود: پيروزي و شكست اين دين به سبب زيادي يا كم بودن لشكر نيست، اين دين خداست كه آنرا (بر ساير اديان) پيروز گردانيده و سربازان خدا هستند كه خداوند آنها مهيا ساخته و كمك كرده است، تا آنكه اسلام رشد پيدا كرد و در خيلي از سرزمينها نفوذ نمد، خدا به ما وعده‌ي پيروزي داده و به وعده اش عمل مي كند و لشكرش را ياري مي نمايد. مكان و موضع رهبر و ولي امر همانند نخ تسبيح است كه دانه ها را به هم ربط مي دهد و ضميمه‌ي يكديگر مي نمايد وقتي نخ پاره شد دانه ها پراكنده مي شوند و هيچگاه در كنار يكديگر متمركز نخواهند شد، عرب در عين اينكه اكنون از نظر تعداد كم هستند اما بر اثر وجود اسلام زياد و بر اثر اتحاد، غالب و بزرگوارند. پس تو قطب آسيا باش و آسياي جنگ را بوسيله عرب بچرخان و آنان را به آتش جنگ در آور و خودت بمان، زيرا اگر تو از اين سرزمين (مدينه)‌بيرون روي اين خطر وجود دارد كه عربهاي اطراف مملكت عليه تو قيام كنند و آنگاه كار به جايي مي رسد كه حفظ و حراست درون مرزها از رفتن به كارزار ايرانيان مهمتر مي گردد.

ديگر آنكه اگر ايرانيان فردا ت را در ميدان جنگ ببينند مي گويند اين رهبر عرب است اگر او را از بين ببريد آسوده خواهيد شد و چنين حالتي براي تقويت حمله‌ي آنان و هدف قرار دادن ت بيشتر مي گردد. اما آنچه گفتي كه ايرانيان به قصد حمله به مسلمانان كرده اند و از اين بابت ناراحتي، بايد در پاسخ آن بگويم خداي عزيز از حركت آنها بيش از تو ناراحت است و چنين خدايي بيش از تو قدرت دارد كه آنچه را دوست ندارد تغيير دهد، اما آنچه درباره تعداد ايرانيان گفتي بايد در باره آن ياد آور شوم كه ما پيش از اين نيز با كثرت سرباز نمي جنگيديم بلكه ما با ياري و كمك خدا نبرد مي كرديم.[27]

همچنين هنگامي كه سيدنا عمر رضي الله عنه براي رفتن به جنگ روميان، قبل از جنگ يرموك كه بزرگترينِ معركه هاي شام و تعيين كننده سرنوشت فتوحات آن سامان بود، با حضرت علي مشورت نمود راي حاكي از اخلاص و خير خواهي ارايه داد آنگاه كه ابوعبيده پيكي بسوي عمر فرستاد و او را مطلع ساخت كه نيروهاي روميان دريا و خشكي را فرا گرفته و چون سيلي خروشان در حركتند، حضرت عمر مهاجران و انصار را جمع كرد و نامه ابو عبيده را قرائت نمود آنان نتوانستند خود را كنترل كنند و گريه سردادند و از سيدنا عمر اجازه خواستند تا به جبهه شام بروند و به ياري برادران خود بشتابند، آتش شوق و حماسه مهاجران و انصار در حال فزوني بود كه عبدالرحمن بن عوف پيشنهاد كرد كه شخص امير المومنين براي حمايت مجاهدان شام، فرماندهي سپاه را به عهده گيرد.

در اين هنگام حضرت عليرضي الله عنه به مخالفت برخاست و گفت: «خدا عزت مسلمانان و پوشاندن عيبها را تعهد كرده است. خدايي كه مسلمانان را در عين اينكه كم بودند و كسي از آنان حمايت نمي كرد پيروز گردانيد، زنده است و هرگز نمي ميرد، اگر تو خود به جنگ دشمن بروي و با آنان به نبرد بپردازي و شكست بخوري، پناهگاهي براي مسلمانان در نقاط دور دست باقي نخواهد ماند، بعد از تو مرجعي نخواهد بود كه به او مراجعه كنند بنابر اين مردمي جنگ ديده و دلير براي نبرد آنان اعزام گردان و به همراهي او كساني را روانه كن كه طاقت سختي جنگ را داشته و اندرگو باشند، اگر خدا پيروزش گردانيد همان خواست توست و اگر شكست خورد تو پناهگاه مردم و گرداننده كارهاي مردم باش.»[28]

پر واضح است كه اگر حضرت عليرضي الله عنه نسبت به حضرت عمر سوء نيتي مي داشت يا قلبا از او ناراض بود و او را غاصب حق خود مي دانست، همواره منتظر فرصتي براي اعاده حق خود مي شد و براي از بين بردن غاصب حق خود از اين فرصت طلايي استفاده مي كرد و او را راهنمايي مي كرد كه شخصا به ميدان نبرد برود و در آنجا كشته شود يا اينكه كسي را براي كشتن او ماموريت مي داد تا هيچگونه مسئوليتي متوجه او نگردد و زمينه براي خلافت وي فراهم آيد؛ اما ميبينيم كه چگونه با دلسوزي  و صميميت فوق العاده در راستاي خير خواهي و عمر و ساير مسلمين مي كوشيد. همانا مشورت او از عمق جان برخاسته و حقا كه چنين پيشنهادي جز از قلبي پاك و بي غرض و از مرد بلند همت و آينده نگري صادر نمي شود، حقا كه علي چنين بود و اين عمل از آزاده اي چون او شگفت آور نيست، خداوند او را از سوي اسلام و مسلمين شايسته ترين پاداش ها را كه به دوستان مخلص خود مي دهد، عنايت فرمايد.

ولي برعكس هنگامي كه مسيحيان از سيدنا عمر خواستند تا شخصا به بيت المقدس رفته و قرارداد صلح را امضا كند و كليدهاي مسجدالاقصي را تحويل بگيرد و ابوعبيده به امير مومنان نوشت كه فتح قدس به تشريف آوري او موقوف است، او نيز كليه اصحاب برجسته و صاحب نظر را جهت شورا در اين قضيه دعوت كرد؛ عثمانرضي الله عنه اظهار داشت حال كه وحشت و اضطراب بر مسيحيان سايه گسترده بهتر است به تقاضاي آنان وقعي ننهند تا بيشتر تحقير شده و بدون قيد و شرط سلاح بر زمين بگذارند؛ اما علي مصلحت دانست تا خليفه‌ي مسلمين به قدس برود و چنين گفت: «اين يك شرف و افتخار تاريخي است كه در هر زمان براي همه كس پيش نمي آيد و از طرف ديگر باعث افتخار مسلمين خواهد شد» عمر رضي الله عنه نظر او را تاييد كرد و مقدمات سفر را به بيت المقدس فراهم نمود و در غياب خود علي را به جانشيني خود منصوب و انجام كليه وظايف مربوط به خلافت را به عهده‌ي وي گذاشت و خود در ماه رجب سال شانزدهم هجري، مدينه را به قصد شام ترك گفت.[29]

سفر تاريخي عمر رضي الله عنه به بيت المقدس

شايد خوانندگان تصور نمايند كه اميرالمومنين عمربن خطاب كه نامش پشت امپراطور روم و ايران را به لرزه در مي آورد با چه شكوه و جلالي و طي چه تشريفاتي بسوي فلسطين حركت كرده است و موقعيت نيز چنين چيزي را ايجاب مي كرد تا ابهت خليفه مسلمين در قلوب تثبيت شود ولي واقعيت اين است كه عمر مظهر اخلاق اسلامي و نابود كننده امتيازات فردي و قومي بود. حركتش ساده و بي آلايش بود. از مركبهاي آذين بسته و مجلل خبري نبود و دسته هاي سواره نظام با لباس فاخر، ورودش را خبر مي داد.

اميرالمومنين در حالي كه بر شتر خاكستري رنگ سوار بود وارد شهر جابيه[30] شد.

پيشاني و جلو سرش زير آفتاب مي درخشيد، نه تاجي بر سر داشت نه كلاه و نه عمامه اي، زين سواريش چادر پشمي بود كه هر گاه سوار مي شد زين مركب و هر گاه پياده مي شد زير انداز و بستر او بود، چمدان يا ساك دستي او پوستين يا پارچه اي بود كه كناره هايش از ليف درخت خرما انباشته شده بود كه هم چمدان مسافرتش بود و هم به هنگام استراحت متكا و بالشش به حساب مي آمد، پيراهني پنبه اي به تن داشت كه بر اثر شتاب در راه پاره شده بود.[31]

امير المومنين كار ترميم و شستن پيراهن خود را به كشيش آن محل سپرد و پيراهني به عاريه گرفت، كشيش كه سخت تحت تاثير عظمت روح و بزرگواري عمر قرار گرفته بود با دست خود پيراهنش را وصله زد و به همراه پيراهن تازه و فاخر كتاني ديگر به عنوان هديه تقديم خليفه اسلام كرد.

سيدنا عمر رضي الله عنه پيراهن عاريت گرفته را پس داد و پيراهن خود را پوشيد و از پذيرفتن پيراهن اضافي نيز به بهانه اينكه پيراهن خودش از جنس پنبه و براي حذف كردن عرق بهتر است، خودداري كرد. كشيش به وي گفت: تو پادشاه عرب هستي، سواري شتر در اين سرزمين عيب است، اگر بر اسب يا قاطر سوار شوي و لباس فاخري بپوشي در چشم روميان ابهت بيشتر خواهيد يافت. امير مومنان، از پذيرفتن اين پيشنهاد خودداري كرد و گفت: «افتخاري كه خداوند به من عطا كرده به بركت اسلام است نه به لباس فاخر و زر و زيور و من اين افتخار را با هيچ چيزي معاوضه نخواهم كرد.»[32]

همچنين در دومين سفرش به شام كه در سال هجدهم هجري صورت گرفت، به همين سادگي بود، اين بار نيز حضرت علي را در مدينه بطور رسمي جانشين خود ساخت و زمام حكومت را به وي سپرد، در اين سفر غلامش و گروهي از اصحاب وي را همراهي مي كردند، وقتي به ايله[33] نزديك شد، شترش را به غلام خود داد و خود بر مركب وي سوار شد، وقتي مردم در مسير حركتش سراغ اميرالمومنين را مي گرفتند، عمر مي گفت او در جلو شماست (يعني خود اوست) بدين ترتيب سيدنا عمر رضي الله عنه وارد شهر ايله شد.[34]

اهل بيت رسول الله    صلي الله عليه وسلماز ديدگاه عمر                رضي الله عنه

حضرت عمر به رغم هيبت و قدرت و اجراي عدالت بين مردم و به غم اشتغال دايم به امور خلافت، شديدا اهل بيت رسول اللهصلي الله عليه وسلم را مورد اكرام قرار مي داد و آنان را بر فرزندان خويش ترجيح مي داد كه در اين جا به چند نمونه اشاره مي شود:

حسين بن علي مي گويد: روزي عمر به من گفت: فرزندم چه خوب بود همواره نزد ما مي آمدي و با هم مي بوديم؛ من نيز روزي نزد او رفتم اما او با معاويه به تنهايي مشغول صحبت بود و ديدم فرزند عمر بيرون در مانده و اجازه ورود به او داده نمي شود، لذا من از همانجا برگشتم.

بعد از آن وقتي عمر رضي الله عنه مرا ديد گفت: فرزندم چرا نيامدي، گفتم من آمدم ولي شما با معاويه مشغول سخن بودي و فرزندت را ديدم كه برگشت من نيز برگشتم، آنگاه عمر گفت: تو از عبدالله فرزند عمر به ورود سزاوارتري، زيرا ايماني كه در قلب ما ريشه دوانده بر اثر لطف خدا و بركت شما (اهل بيت) بوده است.[35]

ابن سعد از جعفر صادق فرزند محمد باقر از پدرش علي بن حسين نقل مي كند كه وي گفت: پوشاك و لباسهايي از يمن نزد عمر رضي الله عنه آوردند، وي آنها را ميان مردم تقسيم نمود، مردم لباسهاي جديد را پوشيده به مسجد آمدند، عمر رضي الله عنه بين منبر و قبر رسول اللهصلي الله عليه وسلم نشسته بود، مردم مي آمدند و سلام مي گفتند و براي او دعاي خير مي كردند. در اين هنگام حسن و حسين از خانه مادرشان فاطمه رضي الله عنها بيرون آمدند و از كنار جمعيت رد شدند، در حالي كه لباس جديدي به تن نداشتند. عمر با ديدن آنها افسرده و غمگين شد، پرسيدن علت ناراحتي چيست؟ من از بابت اين دو پسر ناراحت هستم كه به اندازه قد آنها پوشاكي وجود نداشت، سپس نامه اي به كارگزاران خود در يمن نوشت تا هرچه سريعتر دو دست لباس براي حسن و حسين بفرستند. چون لباس رسيد آنرا به آنان پوشاند، آنگاه مطمئن و مسرور گشت.[36]

ابن جعفر مي گويد: چون دروازه فتوحات به روي مسلمين گشوده شد عمر رضي الله عنه تصميم گرفت كه براي تمام شهروندان مستمري مقرر كند، بدين منظور عده اي از اصحاب پيامبر صلي الله عليه وسلم را براي مشورت فرا خواند، عبدالرحمن بن عوف گفت: اول از خودت آغاز كن، فرمود: هرگز، بخدا سوگند خويشان رسول الله را بر همه مقدم قرار مي دهم، سپس سهم ساير بني هاشم را معين مي كنم كه قبيله رسول خدايند، و نخست سهم عباس، سپس علي را مقرر نمود. سپس شهريه پنج قبيله را تنظيم نمود كه آخرين قبيله بني عدي بن كعب (قبيله خود او) بود. روش تنظيم بدين گونه بود كه نخست از بني هاشم نام كساني را ثبت مي كرد كه در جنگ بدر شركت داشتند سپس بدريان بني اميه سپس به ترتيب قرابت. و براي حضرت حسن و حسين سهمي جداگانه مقرر گردانيد.[37]

در طبقات ابن سعد آمده (و حافظ ابن عساكر نيز در تاريخ خود روايت كرده) كه وقتي عمر بن خطابرضي الله عنه ليست مستمري بگيران را تهيه مي كرد، براي حسن و حسين گرچه از اصحاب بدر نبودند ولي بعلت قرابتشان با رسول اللهصلي الله عليه وسلم سهمي معادل سهم پدرشان كه از اهل بدر بود، مقرر نمود و به هر يك پنج هزار درهم مي داد.[38]

علامه شبلي نعماني در كتاب «الفاروق» تحت عنوان «پاسداشت خاطر خويشان رسول اللهصلي الله عليه وسلم مي نويسد:

فاروق اعظم امور مهم را بدون مشورت حضرت علي انجام نمي داد و مشاوره‌ي جناب امير نيز مبني بر نهايت اخلاص و خير خواهي بود، چون فاروق اعظم به بيت المقدس سفر كرد، امور خلافت را به جناب امير تفويض نمود.[39] رابطه دوستي و اتحاد بين آن دو به حدي مستحكم بود كه حضرت علي دخترش ام كلثوم را كه از بطن فاطمه زهرا رضي الله عنها بود به حباله‌ي نكاح فاروق رضي الله عنه در آورد.[40] و يكي از فرزندان خود را به نام عمر نام گزاري كرد همانگونه كه يكي را به نام ابوبكر و ديگري را بنام عثمان ناميد.[41] پر واضح كه انسان فرزند خود را به نامهاي محبوب و پسنديده و با نامهاي كساني كه آنها را الگو و نمونه مي دانند نامگذاري مي كند.[42]

پايه گذاري تقويم اسلامي از هجرت رسول اللهصلي الله عليه وسلم

از جمله يادگارهاي هميشگي و اقدامات پسنديده حضرت عمر رضي الله عنه كه تا بقاي تاريخ و امت اسلامي پايدار خواهد ماند تنظيم و تعيين مبدا تاريخ اسلامي است. مردم عرب تا قبل از اسلام و صدور اسلام تاريخ معيني نداشتند تا براي تدوين حوادث، تاريخي قيد كنند. در زمان حضرت عمر براي ضبط حوادث و مراسلات و غيره در مورد تعيين تاريخ نظرات متفاوتي وجود داشت. حضرت عمر اهل شورا را جمع كرد و از آنان نظر خواهي نمود. عده اي گفتند شيوه اهل فارس را عمل كنيد كه تولد يا تاج گذاري شاه را مبدا تاريخ قرار مي دهند. عده اي به تقليد از روميان راي دادند. برخي گفتند روز تولد رسول اللهصلي الله عليه وسلم و عده اي ديگر گفتند سالروز بعثت آن حضرت مبدا تاريخ قرار گيرد. حضرت عمر رضي الله عنه تمام آرا را با ذكر دليل رد نمود، آنگاه حضرت علي پيشنهاد كرد كه سال هجرت رسول خدا از مكه به سوي مدينه مبدا تاريخ اسلامي قرار گيرد. حضرت عمر راي او را مورد تاييد قرار داد و به اتفاق آراي اصحاب تصويب گرديد.

بدين ترتيب تقويم تاريخ اسلامي با حادثه اي آغاز مي شود كه معني و مفهوم خود را دارد و رسالت خاص خود را ايفا مي كند. تاريخ اسلام مانند ساير اديان مربوط به هيچ شخصيتي نيست، حتي به شخصيت پيامبر اسلام كه برجسته ترين شخص بشريت و محبوبترين آن نزد خدا و مسلمين است. همچنين متعلق به فتوحات و كشور گشاييها و جنگها نيست. ارتباط آن با هجرت بر اساس انديشه اي عميق و فلسفه اي بزرگ استوار است. زيرا بدينوسيله مهر يك دعوت و يك پيغام بر پيشاني اين تقويم نقش بسته و هر فرد مسلمان و غير مسلمان كه در مورد راز اين تعيين بينديشد، در مي يابد كه نقطه شروع عظمت و شكوفايي همانا عقيده و ايمان است و در اين دو از تمام اشياي محبوب و از اهل و وطن عزيزتر و محبوب‌ترند. و نيز در آن جنبه‌ي مژده و نيك فالي هم وجود دارد و آن اينكه سرآغاز و سرفصل عهد جديدي در تاريخ بشري و مسير انساني مي باشد و از سوي ديگر اين پيام را مي رساند كه چنگ زدن به عقيده و اصول اعتقادي و شهامت و از خود گذشتگي رمز پيروزي است و جنبه‌ي عقيدتي هميشه بر جنبه عرفي و طبعي مقدم بوده و ترجيح دارد.[43]

شهادت سيدنا عمر فاروق   رضي الله عنه

حضرت فاروق اعظمرضي الله عنه به هيچ فرد ذمي بالغ اجازه ورود به مدينه نمي داد، تا اينكه يك بار مغيره بن شعبه كه استاندار كوفه بود در مورد غلامي صنعتگر بنام فيروز كه معروف به ابولؤلؤ بود، از وي اجازه ورود به مدينه خواست. فيروز برده اي مجوسي و ايراني بود و بعضي گفته اند نصراني بوده و اصليت او از «نهاوند» بوده است. روميان او را اسير كرده و از طريق آنان بدست مسلمين رسيده بود. هنگامي كه در سال بيست و يكم هجري اسراي نهاوند به مدينه آورده شدند، ابولؤلؤ با هركودكي كه برخورد مي كرد، دست بر سر او مي كشيد و در حال گريه مي گفت: عمر جگرم را آب كرد.

مغيره، ابولؤلؤ را –كه هم نجار و هم نقاش و هم آهنگر بود- براي كار آزاد گذاشته  هر روز از او چهار درهم مي گرفت، به حضور خليفه آمد و از صاحب خود مغيره شكايت كرد كه روزي چهار درهم بر ذمه اش گذاشته كه سنگين است، از سيدنا عمر خواست كه مغيره را تحت فشار قرار دهد تا نسبت به تقيلل آن اقدام كند. سيدنا عمر از كسب و كارش پرسيد، جواب داد من كارهاي نجاري، نقاشي و آهنگري دارم، وي جواب داد چهار درهم در برابر اين حرفه هاي پر درآمد زياد نيست، از خدا بترس و با آقاي خود با نكويي رفتار كن. در ضمن سيدنا عمر تصميم داست كه مغيره را نيز در حق او سفارش كند. ولي جواب ايشان به مذاق ابولؤلؤ خوش نيامد و با قلبي پر از كينه و خشم آن جا را ترك گفت. خنجري دو لبه ساخت و با زهر آلوده كرد، سپس نزد هرمزان يكي از سرداران قديم ايراني رفت و به او گفت، به نظرت اين خنجر چطور است؟ هرمزان گفت: هر كس را با آن بزني خواهد مرد، بدين ترتيب توطئه اي ننگين توسط زرتشتيان ايراني آن زمان در حال شكل گيري بود كه بر اساس خشم و كينه‌ي ملي و قومي و انتقام جويي شخصي، طرح ريزي شده بود.

عبدالحرمن بن ابو بكررضي الله عنه رزو شهادت سيدنا عمر گفت: ديشب، هرمزان و ابولؤلؤ و جفينه را ديدم كه به گوشه اي با هم بسيار سري و خصوصي گفتگو مي كردند، به محض اينكه مرا ديدند با سرعت از يكديگر جدا شدند و همچنين خنجري كه بوسيله آن سيدنا عمر به شهادت رسيده از دست يكي از آنها به زمين افتاد. به همين دليل بسياري از محققان مي گويند قتل عمر بر اساس برنامه اي از پيش طرح شده و سازش قبلي صورت گرفته كه مجوسيان ايراني و يهوديان با هم شريك بودند، و اينگونه حوادث از ملتهاي مغلوب كه كشورشان فتح شده و آزادي و سلطه‌ي خود را كه در راه اغراض شخصي و نژادي بكار مي گرفتند، از دست داده اند، تازگي ندارد و جاي شگفتي نيست.

داستان شهادت سيدنا عمر رضي الله عنه از اين قرار بود كه در روز حادثه طبق معمول مسلمانان در صفوف منظم نماز قرار گرفتند حضرت عمر جلو رفت تا بعنوان امام، اقامه‌ي نماز كند، لحظه اي پس از آنكه تكبير گفت، فيروز از پشت سر شش ضربه‌ي پي در پي بر او وارد كرد و پا به فرار گذاشت و از چپ و راست، مسلمانان صف اول را با خنجر دو لبه‌ي خود مجروح مي ساخت، بدينوسيله توانست سيزده نفر را مجروح كند. در اين هنگام عبدالرحمن بن عوفرضي الله عنه برنس[44] ضخيم و سنگين خود را بر سر آن مجوسي انداخت. وقتي دستگير شد بلافاصله دست به خودكشي زد. عمر رضي الله عنه بر كف مسجد افتاد در حالي كه اين آيه قرآن بر زبانش بود كه: «و كان امرالله قدرا مقدورا»؛ كار خدا همواره حساب شده و روي برنامه دقيقي است.[45]

سيدنا عمر رضي الله عنه پرسيد قاتلم چه كسي است؟ جواب دادند: فيروز! فرمود: خدا را شكر كه قاتل من فردي است كه در حضور خدا، حتي با يك سجده كه براي خدا انجام داده باشد، نمي تواند با من طرح دعوا نمايد، يقين مي دانستم هيچ فرد عرب و مسلماني سوء قصدي نسبت به من نداشته است.[46]

سپس به پسرش عبدالله گفت: سلام مرا به ام المومنين عايشه رضي الله عنها برسان و بگو عمر كسب اجازه مي كند تا در كنار دو يارش (پيامبر و ابوبكر) دفن گردد، هنگام اجازه خواستن كلمه «امير المومنين» را بكار نبر، زيرا من از امروز به بعد امير مومنان نيستم. عبدالله وقتي به حضور عايشه رسيد متوجه شد كه ايشان نشسته و گريه مي كنند، عبدالله سلام و پيغام عمر را ابلاغ كرد، عايشه گفت: من در نظر داشتم اين محل را براي خود نگهدارم ولي عمر را بر خود ترجيح مي دهم. عبدالله بسوي پدر بازگشت، عمر مشتاقانه پرسيد چه خبر آوردي؟ عبدالله عرض كرد خبري كه شما را بسيار خوشنود مي گرداند، عمر گفت: الحمدلله اين بزرگترين آرزوي من بود، سپس به عبدالله توصيه كرد كه بعد از وفات مرا در تابوتي بگذاريد و بر در خانه‌ي ام المومنين بايستيد و مجددا از او اجازه بخواهيد و بگوييد عمر اجازه مي خواهد اگر اجازه دادند مرا در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكر به خاك بسپاريد و الا به گورستان عمومي مسلمين برگردانيد، زيرا مي ترسم اجازه او بخاطر رعايت مقام و موقعيت من بوده است. وقتي جنازه وي را براي دفن بدوش كشيدند مسلمين چنان دچار اندوه شدند كه گويا هرگز قبلا به چنان مصيبتي گرفتار نشده اند، چون به در خانه رسيدند در آنجا توقف نموده و اجازه خواستند. ام المومنين فرمود: ادخل بسلام (به سلامتي وارد شو) و بدين ترتيب در محلي كه خداوند مي خواست در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم و ابوبكررضي الله عنه دفن گرديد.[47]

نويسنده‌ي شيعه دكتر سيد امير علي در كتاب معروفش «تاريخ عرب و اسلام» در اين مورد مي نويسد: «كانت وفاة عمر خسارة فادحة و حادثة كبيرا للاسلام»[48]؛ وفات عمر صدمه و فاجعه بزرگي براي اسلام بود.

[نيز در كتاب ديگرش «روح اسلام» مي نويسد: عمر بعد از اسلام آوردن يكي از سنگرهاي ايمان شد.[49] و مرگ اين مرد بزرگ به دست يك قاتل، بدون شك فقداني براي حكومت (اسلامي) بود.[50]]

دومين جانشين رسول اللهصلي الله عليه وسلم در بيست و ششم ذي الحجه سال 23 هجري در عمر شصت و سه سالگي ضربت خورد و سه روز بعد از سوء قصد درگذشت و در روز شنبه اول محرم پيكر پاكش به خاك سپرده شد. دوره خلافت پر بارش ده سال و شش ماه و چهار روز بود.

تاثير و اندوه عليرضي الله عنه از شهادت عمر  رضي الله عنه

ابو جحيفه مي گويد: من شاهد بودم كه حضرت عليرضي الله عنه بعد از وفات عمر رضي الله عنه تشريف آورد و چادر را از چهره اش برداشت و گفت: «رحمت خدا بر تو باد اي ابوحفص، بخدا سوگند، اينك بعد از رسول خداصلي الله عليه وسلم غير از تو اي عمر كسي باقي نمانده كه من از خدا بخواهم نامه اعمالم مثل نامه اعمال او باشد».[51]

سيدنا عليرضي الله عنه هنگام وفات عمر رضي الله عنه مي گريست، پرسيدن به چه جهت اين همه گريه مي كنيد؟ جواب دادند: «بخاطر مرگ عمر گريه مي كنم، همانا موت او شكاف و خلايي در اسلام ايجاد نمود كه تا ابد پر نخواهد شد.»[52]

[نيز حضرت عليرضي الله عنه در نهج البلاغه در وصف سيدنا عمر رضي الله عنه مي فرمايد: «چه شخص عجيبي بود، كجي‌ها را راست و بيماريهاي اجتماعي را مداوا كرد، سنت پيغمبر را به پا داشت، و فتنه و آشوب را به عقب انداخت، پاكدامن و بدون عيب از جهان رفت، نكويي خلافت را دريافت و از شر آن پيشي گرفت، خداي بزرگ را اطاعت نمود و آنطور كه لازم بود از خدا مي ترسيد، افسوس كه او از دنيا كوچ كرد و مردم را در راههاي مختلف باز گذاشت، و حالا نه بيخبران در آن راهها مي توانند راه يابند و نه هدايت شدگان مي توانند در آن يقين داشته باشند.»[53]


[1]  رجوع شود به كتابهاي شرح زندگاني خليفه دوم، اثر شبلي و سيماي صادق فاروق اعظم اثر ملا عبدالله احمديان و فاروق اعظم اثر هيكل و تاريخ الكامل ابن اثير و تاريخ ابن جوزي و ديگر كتب تاريخ (مترجم)

[2]  روح اسلام ص 123 آستان قدس رضوي 1366 (مترجم)

[3]  البدايه و النهايه ج7ص67

[4]  البدايه و النهايه ج7ص18-19 ابن اسحاق فرماندهي ابوعبيده را مربوط به حادثه محاصره دمشق دانسته است. هركدام كه صحيح باشد دلالت بر حساس بودن اوضاع دارد.

[5]  قاضي ابويسف كتاب الخراج ص87 و تاريخ طبري ص2527 شايد هم غزل خالد بخاطر بعضي از تصرفات خالد بوده كه سيدنا عمر راضي نبوده است. بهر حال جاي هرگونه اجتهاد است. در روايت آمده كه سيدنا عمر رضي الله عنه به حكام و فرماندهان ولايات نوشت: خالد را بدان جهت معزول نساخته ام كه از دستورات من تخطي كرده و يا به امانت خيانت نموده است بلكه عزل وي به اين سبب بوده كه مردم در اين انديشه اند كه پيروزي و شكست اسلام بسته به وجود اوست، و اين موجب كبر و غرور خواهد شد مسلمانان بايد بدانند كه همه چيز در مشيت خداست اگر پيروز مي شويم خواست خداست و اگر شكست مي خوريم تعلق و اراده او بر آن است. (تاريخ طبري ص2528) –براي تحليل مفصل اين حادثه به كتاب «خالد بن وليد» نوشته استاد صادق عرجون، چاپ سوم، دار سعودي 1981 مراجعه كنيد.

[6]  ابن جوزي: سيره عمر بن الخطاب، ص86 چاپ مصر 1331هـ

[7]  البدايه والنهايه ج7ص56طبري ص2402

[8]  ابن كثير ج7ص60

[9]  بغوي از ابو عثمان النهدي روايت كرده است.

[10]  روح اسلام ص256-257 انتشارات آستان قدس رضوي 1366

[11]  تاريخ عرب و اسلام ص32، ترجمه فخر داعي گيلاني، انتشارات گنجينه 1366 چاپ سوم

[12]  تاريخ عرب و اسلام ص48-49 انتشارات گنجينه 1366 چاپ سوم

[13]  تعبير صحيحتر واژه «امير المومنين» يا خليفه مي باشد. (مولف)

[14]  ANNALS OF رضي الله عنهHصلي الله عليه وسلم صلي الله عليه وسلمARLY CALIPHAرضي الله عنهصلي الله عليه وسلم,Op.ciرضي الله عنه.p.283

[15]  خاتم النبيين، اثر پرفسور عباس شوشتري مهرين ص434 چاپ چهارم 1362 موسسه عطايي (مترجم)

[16]  رجوع كنيد به بدايه و النهايه ج7 تاريخ كامل ابن اثير ج3 فتوح البلدان، بلاذري و كتاب عمر بن خطاب اثر علي طنطاوي و ناجي طنطاوي. قوي ترين كتاب در اين موضوع كتاب الفاروق» نوشته علامه شبلي نعماني متوفي 1332هـ است كه به فارسي نيز ترجمه شده است.

[17]  قصص 26

[18]  تاريخ كامل ابن اثير ج3ص55-56

[19]  از سيدنا عمر نقل شده كه گفت: تا علي هست من كسي را شايسته قضاوت نمي بينم. (مترجم به نقل از كتاب علي از زبان عمر)

[20]  ابن عبدالبر، الاستيعاب ص2015

[21]  قاضي نور الله شوشتري مجالس المومنين و ابوالقاسم قمي المسالك شرح الشرائع (هردو از دانشمندان معروف شيعه هستند)

[22]  شهري است نزديك همدان

[23]  عده اي از مورخان مانند بلاذري در فتوح البلدان اين مطلب را ذكر كرده ناد اما عده اي ديگر تصريح مي دارند كه درفش كاوياني، پيش از اين در جنگ قادسيه بدست مسلمين افتاده بود.(مترجم)

[24]  دينوري، اخبا الطوال، ترجمه فارسي، ص168 و كتب ديگر (مترجم)

[25]  تلخيص از كتب تاريخ

[26]  نهج البلاغه معتبرترين كتاب شيعه است. حتي برخي گفته اند نهج البلاغه از كلام بشر فزونتر و از كلام خدا فروتر است (كتاب بيست و پبج سال سكوت علي ص39) مترجم

[27]  نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 145 و صبحي صالح خطبه 146

[28]  نهج البلاغه صبحي صالح خطبه 133 و فيض الاسلام خطبه134

[29]  براي تفصيل بيشتر رجوع كنيد به كتبهاي تاريخ كامل ج3ص399-402 تاريخ طبري ص2402 و يعقوبي ص167 البدايه و النهايه ج7ص55

[30]  نام شهري است در شام، جنوب دمشق

[31]  اقتباس از كتاب سيرت عمر بن خطاب اثر ابن جوزي

[32]  البدايه و النهايه ج7ص59-60

[33]  شهري است در كنار درياي احمر، در آخرين نقطه مرزي حجاز و آغاز حدود شام واقع است. (معجم البلدان، حموي) مترجم

[34]  طبري ج4ص203-204

[35]  كنزالعمال ج7ص105 و الاصابه ج1ص133

[36]  الاصابه ج1ص106/ به كتاب گنجينه داستانهاي آموزنده اثر همين مترجم مراجعه شود

[37]  ابو يوسف، كتاب الخراج، ص24-25 مصر چاپ اول 1302 هـ

[38]  ابن سعد، الطبقات الكبري

[39]  سيد امير علي مورخ معروف شيعه مي نويسد: «آن زمامدار بزرگ يعني عمي اعتمادي كه در خلافت خود به شخص حضرت علي داشت تا اين حد بود كه هر وقت به خارج سفر مي كرد او را در مدينه كفيل يا قائم مقام خودش تعيين مي نمود.» تاريخ عرب و اسلام ص54 (مترجم)

[40]  ترجمه فارسي الفاروق ج2ص372-374 چاپ پاكستان بحث مفصل پيرامون اين ازدواج و دلايل علمي، تاريخي و كلامي آن در كتاب «باقيات صالحات ترجمه آيات بينات» تاليف نواب محسن الملك مهدي علي ج1ص186-211 آمده است.

[41]  البدايه و النهايه ج7ص331-332 (مروج الذهب فارسي ج2ص67 چاپ چهارم 1370هـ و كتاب شيعه كيست و  تشيع چيست؟ تاليف محمد جواد مغنيه چاپ چهارم تهران 1361هـ اعلام الوري، طبري ص203، ارشاد مفيد ص186 تاريخ يعقوبي ج2ص213 مقاتل الطالبين ابي الفرج اصفهاني ص142 كشف الغمه اردبيلي ج2ص64 جلاء عيون مجلسي 582م نيز حضرت حسن و حسين و زين العابيدن و موسي كاظم فرزندان خود را بنام عمر نامگذاري كردند به كتب فوق كه معروفترين كتب شيعه مي باشند مراجعه كنيد.م)

[42]  امان شيعه از گذاشتن نام دشمن بر فرزندان خود نهي كرده اند و دستور داده اند كه اين چنين نامها را عوض كنند. (وسايل الشيعه ج15ص123 و تولي و تبري ص56 نوشته هيأت تحريريه موسسه در راه حق. مترجم

[43]  براي تفصيل بيشتر مراجعه كنيد به رساله ديگر مولف«القرن الخامس عشر الهجري الجديد في ضوء التاريخ و الواقع» ص7-10 چاپ ندوة العلماء الهند

[44]  لباس كلاه دار از پيراهن و باراني و غيره (مترجم به نقل از فرهنگ بزرگ جامع نوين)

[45]  ابن سعد، طبقات ج1ص252*253 و كتب تاريخ

[46]  اسد الغابه ج4ص47

[47]  ابن سعد ج1ص244

[48]  A SHORرضي الله عنه HISرضي الله عنهORY OF رضي الله عنهHصلي الله عليه وسلم SARACصلي الله عليه وسلمNS P P.43-44

بطرس بستاني نويسنده مسيحي مي نويسد: علت شهادت عمر آن نيست كه عموم مورخين نوشته اند، بلكه غير مسلمين اين غلام را به قتل وي گماشته بودند، به گمان اينكه بعد از مرگ وي قدرت اسلام تضعيف مي شود و حكومت اسلام پايان مي يابد. (دائرة المعارف ج2ص230 در شرح زندگي ابولؤلؤ)

[49]  روح اسلام ص46 انتشارات آستان قدس 1366ه(

[50]  همان منبع ص259

[51]  مسند امام احمد بن حنبل، مسند علي بن ابي طالب رضي الله عنه

[52]  سيد احمد زيني دحلان، الفتوحات الاسلاميه ج2ص429 چاپ دوم 1311هـ مكه مكرمه

[53]  نهج البلاغه، شرح فيض الاسلام، ص72 خطبه219 و شرح مصطفي زماني ص551 خطبه221 صبحي صالح؛ عبارت داخل كروشه از سوي مترجم افزوده شده است.